درباره‌ي روز اسبريزي

                                

اين نوشته يادداشت كوتاهي است كه به سفارش سلمان كريمي ،دوست عزيز، به عنوان كاري كارگاهي در كلاس داستان نويسي حوزه هنري زنجان نوشته شده است. و درآن سعي بر اين شده است كه اثر با توجه به جنبه هاي نمادگرايانه و طبيعت گرايانه‌‌اش بررسي شود.

متولد 1320 در خاش، شاعر، نويسنده و صاحب آثاري چون "يوزپلنگاني كه با من دويده‌اند"، "دوباره از همان خيابان‌ها"، "داستانهاي ناتمام" و "خواهران اين تابستان" است. او، بيژن نجدي، يكي از نويسندگاني است كه داراي زبان و سبكي منحصر به فرد است. زبان شاعرانه را وارد داستان مي‌كند؛ خواننده را به تماشاي نابود شدن زيبايي، اخلاق و به زنجيركشيده شدن طبيعت به دست انسان مي‌نشاند. انساني كه خود مورد ظلم قرارگرفته‌است.

"روز اسبريزي" داستان كوتاهي از مجموعه داستان "يوزپلنگاني كه با من دويده‌اند" روايتگر زندگي اسبي است كه در جستجوي طبيعت وحشي و اصيل خود، اسير طبيعت سودجوي انسان مي شود. توصيفات رئاليستي در فضايي آغشته به جبر تراژيك از شاخصه‌هاي اين داستان است.

داستان با دو زاويه ‌ديد اول‌شخص و داناي كل محدود روايت مي شود. در آغاز داستان فاصله‌ي اين دو‌ راوي از هم زياد است، اما در سير داستان، اين دو راوي به هم نزديك و نزديكتر ‌مي‌شوند. به طوريكه در پايان فاصله ي آنها يك سطر است: "اسب.../من.../ اسب.../ من..." اين حالت نمايانگركم‌رنگتر شدن نقش اسب است و به خوبي غلبه‌ي انسان بر طبيعت را نشان مي‌دهد...
ادامه نوشته

روز اسبریزی (نوشته بیژن نجدی)

                                 

پوستم سفيد بود. موهاي ريخته روي گردنم زردي گندم را داشت. دو لكه‌ي باريك تنباكويي لاي دستهايم بود. فكر مي‌كنم بوي اسب بودنم از روي همين لكه‌ها به دماغم مي‌خورد.

روزي كه توانستم از ديوارك كاجهاي پاكوتاه، جست بزنم و بي‌آنكه پل را ببينم قالان‌خان را از روي آب رد كنم و آن‌طرف رودخانه، جلوتر از همه‌ي اسب‌ها به ميدان دهكده برسم، دو ساله بودم. قالان‌خان يك زين يراق‌دوزي و يك پوستين بلند پر از منجوق جايزه گرفت و به پاكار گفت كه در اصطبل، خاك اره بريزد تا اگر گاهي بخواهم غلت بزنم، پوست پهلو و شانه‌هايم، خراش برندارد.

روز بعد، قالان‌خان آن زين را روي پشتم گذاشت، تسمه‌اش را زير شكمم سفت كرد. باران مي‌باريد. تا باران بند بيايد مرا بين رديف درختان غان، روي سينه‌ي تپه‌ها و در حاشيه‌ي باغهاي پنبه دواند. كنار رودخانه پاشنه‌ي چكمه‌اش را به پوست شكمم كشيد و مرا هي كرد كه خودم را تا گردن به آب بزنم. بعد آلاچيقها را دور زديم.از بوي دود اجاقها رد شديم. زين و تسمه، خيس شده به تنم چسبيده بود، خراشم مي‌داد، مثل براده‌ي شيشه...

ادامه نوشته

دستشويي‌هاي بي‌در يا در باز

 

آزادي بوي فلفل مي‌دهد

وقتي كه از لاي پنجره‌هاي بسته، پرده‌هاي كشيده

نشت مي‌كند

مي‌چسبد به غذاي دست‌نخورده كه روي ميز گذاشته‌اي

به سرفه‌هاي دست‌نخورده

به دختري دست‌نخورده

 

آزادي طعم غذاي هندی مي‌دهد

طعم فلفل

چراغ قرمز

 

فکر می کنم که یک سالی می شود حدوداً، که همایش نشانه شناختی مؤثری در تالار کمال دانشکده ی ادبیات دانشگاه تهران برگزار شده است. با حضور افراد مؤثری مثل: فرزان سجودی، امیر علی نجومیان و البته قرار حضورمؤثرعلی محمد حق شناس. من تنها به  سخنرانی نجومیان با عنوان  "نشانه شناسی پساساختگرا" رسیدم. و چون از کلاس اخلاق برمی گشتم، تمام سخنرانی را خوابیدم. حالا که دارم  صدای ضبط شده ی نجومیان را گوش می دهم، خالی از لطف نیست گزارش جلسه را بنویسم. چرا که به گفته ی این محقق و استاد دانشگاه، مبحث نشانه شناسی پسا ساختگرا، مبحثی است که در دنیا بسیار کم مورد بحث قرار گرفته است. متن این سخنرانی را در بلاگ قرار می دهم  چرا که برای خودم بسیار راهگشا بود.

نجومیان قبل از پرداختن به این مبحث ابتدا با طرح چند پیش انگاشت  درباره ی نشانه شناسی ساختگرا Structure semantics ، صحبت های خود را اینگونه آغاز کرد:

ادامه نوشته

یاداشتی درباره ی نگاه کن

                                                                               

این یادداشت را تقدیم به دست بود می کنم که با وجود اصرار من حاضر نشد در این بازی  بی مزه  که در دنیای با مزه ای در جریان است، شرکت کند. باشد که اگر ارزشش را داشت، قلم در دست بگیرد و دست باشد.

در این نوشته سعی بر این است که  تمهیداتی را که شاعر از آنها بهره برده تا این شعر را به خانه اش برساند، بررسی شود. تمهیداتی از جمله زبان، موسیقی، فرم و رابطه اش با محتوی و در نهایت چگونگی بهره بردن از این تمهیدات برای رسیدن به موضوعی که "زنده گی" است.

 

ادامه نوشته

نگاه کن

۱

 سال ِ بد

سال ِ باد

سال ِ اشک

سال ِ شک.

سال ِ روزهاي ِ دراز و استقامت‌هاي ِ کم

سالي که غرور گدائي کرد.

 

سالِ پست

 

            سالِ درد

 

                      سالِ عزا

 

سال ِ اشک ِ پوري

سال ِ خون ِ مرتضا

سال ِ کبيسه...

 

ادامه نوشته

سوخته

قهوه اي سوخته را به تن كرده

من در فنجان كمر باريك ريخته شده

در قهوه اي سوخته حل

مي شوم سالهاي سوخته ي تنه ي تو قطع

مي افتم روي جهان نعلبكي وارونه

مي شوم پيش بيني يك مهمان قد بلند  براي تو

در يك روز مه آلود كه تيرهاي چراغ برق از دور نور را به شهر مي پاشند

 

با قهوه اي سوخته خيره

حل مي شوم بي آنكه حتي لحظه اي به اين فكر

كه شايد خورده شوم

 

کبد

کشته مرده ی آبهای راکد روی آبم

من مرده ی ماهیهای خیره ی روی آبم

معلق روی آبم

مرا به مردابهای جهان پیوند بزنید

که شبی پر آب و تابم

مرا پیوند بزنید

به عضوی از ماهی

که کبد ندارد

و من قهوه ای سوخته ای هستم

که مدام می سوزم

و اتصال به منابع تجدید پذیر زیر زمین دارم

در زیر زمین پناه دارم

چرا که زمین گوشه ندارد

کشته مرده ی چیزهای معمولی ام من

مثل یک کبد

یا یک ماهی بی کبد

هوش بعد از بیهوشی

                                                                                                        تقدیم به نسرین اصانلو

آدم تا چشم باز می کند

سردرد سردی چشم هایش را پر می کند

مثل سوفالکسینی که باید توی چشم پر شود

تا چای صبح را آدم بتواند گرمایش را

یعنی حرارتی را که از رویش بلند می شود را

بببیند

موضوع ما اینجا یعنی سردرد و سوفالکسین

و زبان

که درگیرو دار تمیز کردن خرده آجرهایی است که لای دندانها جا مانده

که درگیر تمیزدادن فعل های در سر جامانده است

از بوی سرم بو داده ی مکزیکی

وز وز مزاحمت، که از همینجا شروع می شود

از همین خط ناشی از پاهای کشیده شده روی موزاییک

؛پنس و چاقوی ناشیانه جا مانده در بصل النخاع نصف النهار

و سرمای انتظار برای صرف ناهار

که باند و پانسمان و پسمانده های سرخ شدنی است

در سلفی که مثل صدف بو داده سرخ و قابل خوردن است.

تنها کمی نمک کم دارد، کمی تن

ضرباهنگی پرطنین

برای باز خوردن و باز خورده شدن

نیمی از ضرب ، نیمی از آهنگ و نیمچه ای سوفالکسین

که می شود یک نیمرو

که می شود روی تو

که نیمش بی حس است و نیم دیگرش بوی سوفالکسین می دهد

 

بعد التحریر: سفالکسین به خانواده آنتی بیوتیک های سفالوسپورین تعلق دارد. این دارو در درمان انواع بخصوصی از عفونت های باکتریایی مثل عفونت چشم، ریه، استخوان، گوش، پوست و ... استفاده می شود. کاربرد دیگر سفالکسین در پیشگیری از بروز عفونت زخم جراحی می باشد. سفالکسین در اشکال کپسول، قرص پوشش دار و معمولی و سوسپانسیون تولید می شود

 

آنهنگام که مرغی از خیابان رد شد

سوال:چرا مرغ از خیابان رد شد؟

همینگوی:برای مردن در زیر باران.

سیمون دوبوار:مرغ،نماد زن و هويت ژايمال شده ي اوست رد از خيابان در واقع کوشش بيهوده ي او در فرار از سنت ها و ارزش هاي مردسالارانه را نشان مي دهد.

خواننده ي آهنگ هاي مزخرف آبدوغ خياري:چرا  رفتي مرغ جونم/ دوست دارم مرغ جونم

یک روانشناس:آيا هر کدام ازما در درون خود يک مرغ نيست که مي خواهد از خيابان رد شود؟

نيل آرمسترانگ:يک قدم کوچک براي يک مرغ و يک قدم بزرگ براي مرغ ها.

حافظ:عيب مرغان نکن اي زاهد پاکيزه سرشت/که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

فردوسي: بپرسيد بسيارش از رنج راه/زکار و زپيکار مرغ و سپاه

 ناصر الدين شاه:يک حالتي به ما دست داد و ما فرموديم که از خيابان رد شود آن پدر سوخته هم رد شد.

جرج دبليو بوش:اين عمل، تحريکي مجدد از سوي تروريسم جهاني بودو حق ما براي هر نوع اقدام متقابلي که از امنيت ملي ايالالت متحده و ارزش هاي دموکراسي دفاع کند، محفوظ است

سعدي: و مرغي را شنيدم که در آنسوي خيابان و در راه بيابان و در مشايعت مردي آسيابان بود. وي را گفتم:از چه رو تعجيل مي کني؟گفت:ندانم و اگر دانم، نگويم و اگر گويم ، انکار کنم.

رنه دکارت:از کجا مي دانيد که مرغ وجو دارد؟يا خيابان، يا من؟

لات محل:به گور پدرش مي خنده!هيشکي نمي تونه تو محل ما از خيابون رد بشه، مگه چاکرت رخصت بده.آي نفس کش!

پدر خوانده: جاي دوري نمي تواند برود.

ماکياولي:مهم اين است که مرغ از خيابان رد شد. دليلش هيچ اهميتي ندارد .رسيدن به هدف هر نوع انگيزه را توجيه مي کند.

هيتلر:اگر اراده ي ما همچنان قوي بماند، مرغ را نابود خواهيم کرد! فولاد آلماني از خيابان رد خواهد شد.

بچه: که به اون طرف خيابون برسه.

 نتیجه ی اخلاقی:به همین سادگی ! به همین خوشمزگی! ماکارونی مانا...

بعد التحریر:این نوشته از یک مجله ی شدیداْ تاریخ گذشته (مهرماه ۸۶) برداشت شده. در همین حین که داشتم برای گرفتن خوابگاه با مسئولین چک و چانه می زدم ، یکی را دیدم که داشت از این مجله ها پخش می کرد. گرفتم. و گذاشتمش لای یک کپه مجله دیگر ، تا بعد برایش تصمیم بگیرم. چرا که خیلی خسته بودم. 

باله های لاک خورده ی من

 

نیاز مبرمی دارم

به حمام کف توی وانی که در اتاق پذیرایی مان باشد

با لذت، کنار سفره ی چندسین سال های تنهایی که دورش چیده شده باشم

هنوز حس بینیایی ام بوی تو را در چشم دارد

بوی تو را

که با صورت برنزه ات محصول آرایشی سده های گذشته ای

من با تمام حس چشمایی ام

گرمای بعد از ظهر را لیس می زنم

گرمای بعد از ظهر را

که طعم ادکلن می دادی

مثل زمانی که ناخن هایت سرخ لاک لم داده اند

چای داغ گاز می زنی

و باد کاتالوگ لوازم آرایشی ات را آرام روی میز ناهارخوری ورق می زند

***

کنار وانی که در اتاق پذیرایی تعبیه شده

تیک تاک ساعت به لحظه ی تحویل سال نزدیک میشود

من توی وان باله های لاک خورده ام را باز کرده ام

وسایل اتاق کشیده می آیند

باز می آیند

باد کاتالوگ تو را روی میز کش می آورد

و ماهی توی آینه

دارد مرا نگاه می کند

که دارم بی اعتنا کارت تبریک سال نوی تو را می خوانم.

ساختمان هفتاد و یک

1

ته ساندویچ را پرت کردم توی سطل زباله. عصبانی بودم؟ نمی دانم. به شیزوکا گفتم:"خشک شدم." شیزوکا گفت:" بعضیا همین طورین دیگه..."  بلند گفتم که بشنود. بلند گفت که آن زن پشت پیشخوان یک رستوران کوچک توی خیابان انقلاب بشنود. هنوز کمی ماء الشعیر ته بطری بود.

بلند شدم.

ذهنم هنوز داشت به ماء الشعیر فکر می کرد که ته بطری هنوز کاملن ساکن نشده بود.

و آمدم بیرون.

شیزوکا هنوز در رستوران بود. از پشت شیشه ی رستوران می دیدمش که داخل داشت به زن پشت پیشخوان چیزی می گفت. او لبخند به لب داشت. زن پشت پیشخوان را می گویم. با روسری کلفتی بر سر که می گفت:"سردم است." مرد پشت پیشخوان داشت رستوران را نظافت می کرد. بدون هیچ حرفی.

■■■

به شیزوکا گفته بودم که دوست دارم بعضی وقتها سری به اینجا بزنم. جایی بود که اگر تمام آدمهایی که می شناسمشان من را آن تو می دیدند، جا می خوردند. نمی دانم چرا جا می خوردند.  اما می خوردند. شاید هیچ کس از یک دختر توقع ماندن یا غذا خوردن در این اتاق دو در سه را نداشت این اتاق  که نصفش را پیشخوان، ویترین و میز بزرگِ بی علتِ انتها گرفته بود. اتاقی که یک سومش  فضای خالی برای ایستادن و بقیه اش میز سرتاسری بود؛ که یک طرفش به دیوار چسبیده و جلویش صندلی های پایه بلندی گذاشته بودند که وقتی آدم رویش می نشست، پایش در هوا معلق می ماند و با آینه ای که به دیوار چسبیده و به شکل خنده داری تصویر نزدیکی از شخصی که پشت صندلی نشسته نشان می داد، احساس مسخره ای به آدم دست می داد که به غایت دوست داشتنی بود.داخل گرم بود. بوی روغن سوخته توی فضا پیچیده بود. و روی هم رفته فضایی داشت که در آخر توانست من را وادار کند که جای گاز شیزوکا را که روی فلافل بود گاز بگیرم و روی هم رفته قبول کنم که مزه اش فرقی نکرده.

به شیزوکا گفته بودم که اینجا برای آدم خاطراتی تداعی می شود که هرگز نداشته. خندید. گفت که مثلن ما می توانستیم هزار بار به اینجا امده باشیم. با عاطفه. همانی که امروز از اتاق ما وسایلش را جمع کردو رفت. رنجور شده بود. رنجور به معنای واقعی. چشم هایش حوصله ی سر به سر گذاشتن را نداشت. وقتی که رفت شیزوکا گریه کرد. من هم گریه کردم ولی ربطی به رفتن او نداشت. به چیز دیگری گریه می گردم. با خودم فکر کردم که حتمن شیزوکا هم باید به چیز دیگری گریه کند.

به شیزوکا گفتم که اینجا من را یاد باری در کانه تی کت می اندازد. با این تفاوت که در آنجا مشروب هم سرو می شود. گفت:"کانه تی کت؟ جایی در زنجان است؟"خندیدم. خوشم آمد از این سوالش. کانه تی کت را در داستان سلینجر خوانده بودم. و اسمش برایم جالب بود. اما نمی دانستم که دقیقن کجای آمریکا است. آمریکایی که همه ی مشکلات امروزه بر گردن اوست!

امروز از صف اتوبوس پیاده که می شدیم یعنی سوار که می شدیم، جا برای سوار کردن نبود و در عین حال یک ناهار گرفت هزار ریال...دارم خاموش می شوم بماند برای بعد.

2

امروز که نه چند روز پیش که صف طویل اتوبوس عین ماهی های کوچولو که توی دهان نهنگ می ریزند؛ توی دهان اتوبوس می ریختند، ظرفیت اتوبوس به احتساب ایستاده ها و نشسته ها تکمیل شد. و بعد که من داشتم با فشار خودم را بین جمع جا می کردم، شنیدم پسری که مشغول انجام دادن همین کار بود، به دوستش گفت:"اینا همش تقصیر آمریکا است." و بعد من دو- سه ایستگاه  همه اش می خندیدم.

کمی سرخورده که نه،از دست خودم ناراحتم. و همه اش دارم به آن صحنه که توی بار کثیفی در خیابان انقلاب بود، فکر می کنم.خودم را از بالا می بینم که عصبی ته ساندویچ را توی سطل پرت می کنم. و بلند طوری که صاحب رستوران یا به عبارتی زن صاحب رستوران بشنود، به شیزوکا می گویم:"بیا بزنیم به چاک!" این تصویر هی از جلوی چشمم رد می شود. هی آرام می شود. هی تند می شود.

وقتی که به اعماق ذهنم رجوع کردم، دیدم که آنموقع یک جورهایی یک خباثتی درونم می گفت که این جمله را بلند بگو. چرا که امید داشتم صاحب رستوران زنش را دعوا کند و در نهایت شبشان خراب شود. به خباثت یک رهبر سیاسی خونسرد که مثل یک سوسک زرد بالدار، موذی و کثیف است؛ ذهنم به سرعت پردازش می کرد. آخر من عمو ویگلی بودم که در یک بار در کانه تی کت داشتم شام گرم کثیفی را صرف می کردم. و صمیمانه داشتم به این فکر می کردم که چقدر خوب می شود، چقدر دل انگیز و نوستالژیک است که آدم هر هفته به این جای گرم و نکبت انگیز بیاید. نکبتش برایم داستانی بود. و وقتی خودم را با شیزوکا در آن بار که سه تا صندلی بیشتر نداشت؛ تصور می کردم، از شادی مو بر تنم راست می شد.

این را به شیزوکا گفتم. او هم بلافاصله به صاحبان رستوران منتقل کرد. بعد یک دقیقه طول کشید که من و شیزوکا که دوتایی صمیمانه داشتیم می خندیدیم، جمله ی داستانی این زن داستانی را در ذهن آنالیز کنیم. جمله ای را که با حرکت آرام فک به هنگام جویدن آدامس ادا می شد. جمله ای تاریخی که گغت:" زودتر غذاتونو بخورید، بزنید به چاک." تصویر چشم های شیزوکا بعد از شنیدم این حرف یکی از تصاویری است که دوست دارم همیشه در ذهن خودم نگه دارمش. انگار توی چشم هایش یک چیزی منفجر شد. بعدن وقتی از او پرسیدم که وقتی که من بیرون آمدم چه به زن پشت پیشخوان گفته،  جواب داد که گفته ما آدم های بدی نیستیم. و مرد پشت پیشخوان هم با لبخند جواب داده که :" به دل نگیرید. این همین جوریه."مرد پشت پیشخوان که با آرامش اسطوره ای خود همینطور با دستمال فوق العاده چربش میز را پاک می کرد. و شدیدن احساس می کرد که وقتی یکی از این رستوران تعریف می کند، در واقع دارد مسخره می کندش. شیزوکا دیگر هیچ نگفت. حرف هایش را برای خنده های بعد از شام نگه داشت. خنده های بعد از فلافل که حالا تنها سرفه های خشک بودند.

چند دقیقه ی پیش برف قشنگی می بارید. تمام طبقه ی سوم ساختمان هفتاد و یک غرق در جیغ و سوت بود. اولین برف امسال بود که نرم و تمیز می بارید. من از روی تختم قاب پنجره را می دیدم. همینطور شیزوکا را که سرش به شدت درد می کرد، در بالکون ایستاده و برف را تماشا می کرد. من به سرمای زمستان فکر می کنم. و به استخوان هایم که سرما به آنها خواهد چسبید. و اینکه هیچ کاپشنی با خود به همراه نیاورده ام. هیچ کاپشنی. دوباره دارم خاموش می شوم. شب خوبی را به همراه داشته باشم. با دو سیخ گوجه ی اضافه.

out of service

روزی که من مردم، خیلی طبیعی تر از روزهایی بود که من زنده بودم. توی اتوبوس نشسته بودم و در سرویس دانشکده که در ساعت 8 حرکت می کرد،خمیازه می کشیدم. و سعی می کردم آخرین اثرات کم خوابی شبانه را از خودم دور کنم.روزی که من مردم، همینطور و در همین اتوبوس ، با خماری صبح شروع شد.

از پنجره آفتاب توی اتوبوس می ریخت. یکی از من خواهش کرد پرده های آبی اتوبوس را که بوی نم و نفت می دادند، بکشم. آنقدر کشیدم که تنها باریکه ای ماند که بتوانم از آن بیرون را ببینم. من می توانستم گرمی آفتاب را روی مساحتی مستطیلی در صورتم احساس کنم. آفتاب را که نوار زرد باریکی روی گونه ی چپم درست کرده بود. 5 دقیقه دیگر به دانشکده می رسیدیم.

از انتهای امیر آباد  که جایی به غایت مرتفع است، داشتیم پایین می آمدیم. سرعت اتوبوس بالا بود. برج میلاد توی قاب پنجره بود. از تقاطع کردستان با کارگر شمالی گذشتیم. جایی که یادم می اندازد یک ظهر گرم را که با هم اتاقی ام"آرام" که نام ژاپنی اش "شیزوکا" است و هر وقت صبح ها که از خواب بیدار می شوم به او به جای سلام می گوید :" اوهایو گوزایماس" با سرعت یک مورچه ی خسته سربالایی را طی می کردیم؛ و احساس می کردیم که پایمان دیگر دنبالمان نمی آید. ظهر روزی که گاه فکر می کنم سالها طول کشیده. زیر آفتاب کم رنگ بهمن ماه که برف جاده ها آب شده بود ولی پیاده رو ها هنوز سفید بود، روی پل، پشت سر یک بیلبورد تبلیغاتی بزرگ ایستادیم و تعداد پلهایی را که پیچ در پیچ بودند و رویشان ماشین ها مثل سوسکهای ترسیده از روشنایی می دویدند، شمردیم. 7 پل. ومن دقیقن یادم می آید زمانی را که فهمیدم کفشم در گل فرورفته. و همینطور حرکت پایم را روی جدول کنار اتوبان که بیهوده تلاش می کرد گل ها را از روی کفش ها پاک کند.

آن روز صبح روزی بود که من مردم. و همه ی اینها با باریکه ای از نور داشت من را گرم می کرد. از جلوی دو آپارتمان سفید که کنار دراگ استور بود، گذشتیم. طبق عادت با کنجکاوی پنجره ی طبقه ی دوم را نگاه کردم. و زنی سفید مو را در قاب پنجره دیدم. که برخلاف عادت دیگر پلوور قرمز برتن نداشت بلکه با لباس خواب جلوی پنجره ایستاده بود. و داشت موهای شانه نکرده اش را که مثل سیم ظرفشویی دور سرش پراکنده بودند، با حرکتی آرام پشت گوشش می داد. اتوبوس جلوی خانه ی او یک ایستگاه داشت که دختر های سال بالایی آنجا می ایستادند و بلند می خندیدند، به دیر آمدن اتوبوس گله می کردند و گه گاه از سر استیصال فحش می دادند.آن روز روزی کاملن معمولی بود. روزی که مأمور شهرداری طبق عادت کیسه های زباله را توی کامیون روی انبوهی از زباله ها می انداخت. راه افتادیم. مأمور شهرداری کمر راست کرد و با نگاهی سریع بچه های داخل اتوبوس را که حواسشان به او نبود نگاه کرد.

توی اتوبوس دختری عطسه کرد. و من دیدم که ذرّات ناشی از عطسه اش، به سمت دهانی حرکت کرد که باز از خمیازه بود. هوس کردم خمیازه ی دیگری بکشم.

صبح روزی که من مردم، بلند طوری که راننده بشنود گفتم : "جلوی زبان ها نگه دارین" با کوله پشتی سنگینم از میان انبوهی از دختران که با آرایش غلیظی خمیازه می کشیدند،عبور کردم. از اتوبوس پایین پریدم و از جلوی آن با عجله سعی کردم که عرض خیابان را طی کنم. موتور سواری به سرعت گذشت. سر من ناخودآگاه به سمت راستم چرخید و بعد هراسان به چپ چرخید.اتوبوسی با بوقی که انگار تا ابد طول خواهد کشید، از 3 cm ام رد شد. من به وضوح ضربان قلبم را تو ی دهانم احساس می کردم. چند لحظه بعد داشتم به این فکر می کردم که به رغم میل باطنی ام هرگز مرگ خون آلودی نخواهم داشت. هیچ وقت تصادفی نخواهم مرد. با یک ماشین یا با یک تپانچه.

صبح روزی که من مردم امّا، از جلوی نگهبانی دویدم؛ در حالیکه به مأموران انتظامات داخل نگهبانی با دستکش های چرمی قهوه ای ام دست تکان می دادم. با دستکش های نازنین ام که یک شب خسته از کا های روزانه، با لذتی که از گردش و رفتن به سینما که تنها 20 نفر توی صندلی هایش نشسته بودند، توی تاکسی جاگذاشتمشان. توی یک تاکسی که  راننده اش زن بود و چشم های هراسانی داشت. چشم هایی که در طول رانندگی هی به چپ و راست نگاهی سرسری و از روی ترس می انداختند.

این دقیقن همان صبح بود. صبحی که دختری از جلوی 4 دوربین مداربسته ی جلوی در ورودی با عجله گذشت. سمت 3 آسانسوری دوید که طبق عادت بالای سر سوّمیش نوشته شده بود، out of service. سوار آسانسور شد. در آیینه ی آسانسور دختری را دید ک طبق عادت با چشم های خمار همیشگی و با مانتویی اتوکشیده قرار بود بمیرد.بعد در طبقه ی دوم از آسانسور پیاده شد. توی سالن که همیشه نور آبی داشت،دوید و از رنگ پوست خودش که زیر آن نور، آبی مایل به خاکستری شده بود، یک لحظه کیف کرد. بعد با یک ربع تأخیر و خوابی که دیگر پریده بود، از چشمی روی در داخل را نگاه کرد و بعد که مطمئن شد کلاس را درست آمده در زد و گفت: "bonjour"

او دختری بود که آمده بود یک روز کاملن سخت را طبق عادت شروع کند و شب با خستگی کامل بیاید، خود را روی تخت بیاندازد و بمیرد. او دختری بود که من بودم.

 

پاک کن ها

 

   صبح شنبه که با چشم های خواب آلود  به قسمتی از متن "پاک کن ها" ی آلن رب گریه چشم دوخته بودم که استاد خواندن متون ساده داشت آن را با صدای بلند می خواند، فهمیدم که بعضی هامان او را نمی شناسیم و بعضی هامان اصلن نمی دانستیم که او  زنده است یا مرده. من داشتم با مارکر روی کلمات سخت خط می کشیدم. و سعی می کردم که چشم هایم بسته نشود. هیاهوی بچه ها ، صدای افتادن کتاب ها و جنبیدن قلم ها ازدامنه ی شناوایی گوشم حذف شده بود. تنها صدای کلمات بود که داشت آرام آرام کمرنگ می شد. بعد از کلاس وقتی از استاد پرسیدم که آیا می توانم کتاب پاک کنها را برای ترجمه ی پایان ترم انتخاب کنم یا نه ، متن ساده تری را پیشنهاد داد.

باز هم صبح شنبه است. وقتی که باز چشم هایم به سختی باز مانده بود، استاد خواندن متون ساده به ناگاه گفت: "آلن رب گریه هفته ی پیش مرد." و چرت من از هم پاره شد. و به ناگاه تمام برنامه ریزی هایی که برای یک خواب طولانی بعد از ظهرداشت توی ذهنم به طور اتوماتیک ریخته می شد،فروریخت. توی گوشم صدای سوت می آمد. و من خودم مطمئن بودم که هنوز کاملن از خواب بیدار نشده ام. ناگهان صدای کسی آمد که پرسید:" مگه اون تا حالا زنده بوده؟"

توی آن کلاس سرد که آدم از سرما بی حس می شد، استاد یکدفعه ورق های زیر دستش را کنار گذاشت و گفت که خیلی سردش شده.

کلاسمان را عوض کردیم. به کلاسی گرم تر و روشن تر آمدیم. استاد شعری را شروع کرده بود. گوش نمی دادم. تنها مارکر بود که داشت کلمه های سخت را رنگی می کرد. آخر کلاس استاد گفت که می توانم "پاک کن ها " را به عنوان متن آخر ترم انتخاب کنم.

بعدالتحریر: دلم می خواست رزومه ی  Alain Robbe-Grillet را بنویسم ، دیدم سایت ها فراوان دارند.

بدون عنوان

تقدیم به قیصر امین پور که وقتی از کلاس درس بیرون می آمد کسی فکر نمی کرد  فردا جرئت این را نداشته باشد که دست خط او را از روی تخته پاک کند.

 

 

 

از تو حالا

از کلماتی که زندگی می کنند حالا

از مخمل چشم ها که بی رنگ

از ناگهان که بی درنگ می شود «حالا»

حالا ایست می کنم

■■■

در لحظه ای که ناگهان ذهن ایست می کند

بیل ها خود را به زمین می کوبند

                                             عمیق می کوبند

در لحظه ای که خاکها در جستجوی مستطیلی تو خالی

                                                                            کنار می روند

و دستی، آرام پلک های سرد را به هم می آوراند

■■■

دست های تو

فکر رهایی را قوی تر می کنند

وقتی که از میان رنگها کشانیده می شوند

روی سرد پیراهن کتانی سوگ

و زرد شعله ی شمع های کنار قاب عکس

دست های تو

                    که فکر رهایی را در سر دارند

 ■■■

این کلمات اسم تو را فریاد می زنند

تو را

فریاد می زنند

که حرف اول اسمت حرف آخر عشق است

تو را که رفته ای

و دست خطت روی تخته ی کلاس جا مانده

تو را

که

رفته ای

     

شش ضلعی های مشبک

پيچ اكسيژن كنار تختت 

زمستان غريبي را به يادم انداخت

وقتي كه آنقدر به سمت چپ چرخاندمش

كه تمام شد

زمستان گرمي بود

در قاب پنجره زنبورها بال مي‌زدند

در قاب پنجره شيشه‌ها هاشور مي‌خوردند

ما روي خط سفيد و رونده‌ي دستگاه دراز كشيديم

و به باغ‌هايي با شاخه‌هاي در هم هاشور خورده رفتيم

در سكوت موريانه‌ها زنبوري را به حفره‌ا‌‌ي تاريك ...

oooo

نور سفيد از پنجره به چشمم مي كوبد

بوق‌هاي ممتد و باران كه خود را به پنجره مي‌تابد

با چشم‌هاي كبودم ارتباط سنگيني دارد

تو زنبور چوبي كوچكي مي‌شوي

در هوا بال مي‌زني

و صداي بال‌زدن‌هايت

به صداي سائيده شدن برگ زير دندانِ موريانه‌ها مي‌ماند

روي صندلي‌هاي شش ضلعي مشبك زير چراغ‌هاي خاموش مي‌نشينم

 من در سكوتي سراسر سفيد

يك انگشت عسل سفارش مي‌دهم

 

oooo

اكسيژن

پنجره

بوق ممتد

ملافه‌هاي سفيد

پوستم به سطح مشبك ديوار سائيده مي‌شود

سائيدني كه بيشتر به سائيده شدن گوشت زير آرواره‌هايي كبود ...

من با رقصي سفيد

به حفره‌اي تاريك كشانيده ميييييييي...

 

 

تقديم به ازمه ، با عشق و نكبت (3)

·   یادداشتی درباره ی داستان

داستان با زاويه ديد " اول شخص" شخصيت اصلي آغاز شده است.نويسنده به اين علت كه طرح  داستان پيچيده است و راوي نمي تواند همزمان در دو مكان باشد، از دو زاويه ديد اول شخص و سوم شخص استفاده و با اين حساب داستان را به دو بخش تقسيم كرده است. زاويه ديد غالب اثر اول شخص است . چرا كه در نهايت در پايان داستان باز به اين نظرگاه رجوع مي شود. با بهره جستن از زاويه ديد اول شخص در دو بند آغاز داستان " حال " داستان تشريح مي شود. و بعد با فلاش بكي انگيزه ي راوي از نوشتن آشكار مي شود. راوي مي خواهد نامه اي به همسر ازمه بنويسد.و قصد او بيشتر"تهذيب و آموزش" است. اين فلاش بك هيچ گاه به حال داستان برنمي گردد. قسمت دوم يا قسمت نكبت بار داستان نسبت به قسمت اول آينده است اما نسبت به حال داستان هنوز گذشته است. گويي كه جريان فكري راوي هنوز به زمان حال برنگشته و در گذشته متوقف شده است. راوي نويسنده است و در عين حال در دون انگليس زير نظر سازمان ضد جاسوسي آن جا، يك دوره ي آموزش حمله را گذرانده است.به همين علت طبق عاداتي كه هديه ي جنگ است نوعي وسواس در فاش كردن نام خود در قسمت دوم داستان دارد. داستان "تقديم به ازمه با عشق و نكبت" يك داستان تدويني است. دو تكه ی مذکور داستان، هر يك داستاني جداگانه است كه با مونتاژی فوق العاده، در كنار هم قرار می گیرند و  معنا را شكل مي دهند. همراه با نوعي شك درباره ي راوي كه آيا او واقعن قواي ذهني اش از دست رفته ؟ در واقع نوعي شك در قبول اطلاعات ابتداي داستان و انتهاي آن .

داستان خود داستاني درون داستان ديگر است. چرا كه نويسنده‌ي اصلي داستان(سلينجر)دارد از نويسنده‌اي مي نويسد كه خود در قسمت دوم داستان دست به خلق اثر ميزند. اين مي تواند دليلي باشد براي اين كه فلاش بك به حال داستان برنگردد. راوي در قسمت اول شرح حال خود را مي نويسد. ولي در قسمت دوم ديگر از شرح حال خارج و وارد داستاني نكبت بار مي شود.  درصدد عمل به قولي  براي نوشتن داستاني نكبت بار براي ازمه است. راوي كه خود نويسنده است حالا كه كارت دعوتي از "ازمه " براي شركت در جشن ازدواجش دريافت كرده داستاني نيمه واقعي – نيمه داستاني خلق مي‌كند. او قصد دارد درباره ي عروس بنويسد و به آنها بفرستد.

اما سلينجر در ديالوگ نويسي استادي بي بديل است. قسمت عظيمي از شخصيت دوم داستان "ازمه"  با قرارگرفتن او در شرايط و تركيب ديالوگ با روايت شكل مي گيرد. در اين بين هيچ يك از شخصيت ها دچار سخنراني نمي شوند. گفتگو به موجزترين شكل برگزار مي شود. اما تأثيري  اساسي در داستان می گذارد. گفتگو در قسمتي از داستان جايي كه ازمه در صحنه است براي شناساندن شخصيت و همينطور شكل دادن قسمت مهم داستان به كار گرفته مي شود. و در قسمت دوم جايي كه شخص ناشناس با "سرجوخه ز"  حرف مي زند براي شناساندن شرايط نويسنده اطلاعاتي را در داستان مي كارد. كه با كمك فلاش بك سبب فهميدن مكان و زمان مي شود.

مايه‌ي اصلي داستان را دعاي "ازمه" در هنگام خداحافظي با راوي تشكيل مي دهد: " اميدوارم از جنگ كه برمي گردين قواي ذهني تون همه سالم مونده باشه." در واقع مانور داستان نيز روي اين موضوع است. و اينكه همه چيز زير ارابه ي جنگ خرد مي شود. قواي ذهني و ساعتي كه ازمه در نامه اش می نویسد : "بينهايت ضد ضربه است".

شخصيت ها ي داستان همه از جنگ تأثير گرفته اند: "ازمه" كه مدام از رفتار خشن سرباز هاي آمريكايي حرف مي زند. همه ي امريكايي ها به چشمش يكسان مي‌آيند و در صدد مقايسه ي آنها با یکدیگر بر مي آيد و حتي برايش تعجب آور است كه چرا رفتار راوي با بقيه فرق مي كند. "چالز" كه نماد معصوميت كودكانه است. او نيز از اين فراروايت بزرگ تأثير رفتاري مي پذيرد و خود راوي كه قواي ذهني اش هدف قرار مي گيرد.

در قسمت اول داستان "ازمه" از راوي مي خواهد كه برايش داستاني پر از نكبت بنويسد. اين نكبت در روند داستان نه تنها ازمه را كه پدرش را در جنگ از دست داده بلكه همگان را دربرمي گيرد. حتي دختري كه در حذب نازي مقامي پايين دارد.

 

تقديم به ازمه ، با عشق و نكبت (2)

                                        

J. D. Salinger 
 For Esmé - with Love and Squalor
The New Yorker, April 8, 1950, pages 28-36

 

JUST RECENTLY, by air mail, I received an invitation to a wedding that will take place in England on April 18th. It happens to be a wedding I'd give a lot to be able to get to, and when the invitation first arrived, I thought it might just be possible for me to make the trip abroad, by plane, expenses be hanged. However, I've since discussed the matter rather extensively with my wife, a breathtakingly levelheaded girl, and we've decided against it--for one thing, I'd completely forgotten that my mother-in-law is looking forward to spending the last two weeks in April with us. I really don't get to see Mother Grencher terribly often, and she's not getting any younger. She's fifty-eight. (As she'd be the first to admit ...

ادامه نوشته

تقديم به ازمه ، با عشق و نكبت (1)

                     

                         

" بر عكس، من یک نوع پارانويایی هستم. من مشكوكم به توطئه ی مردم براي خوشحال كردنم. "

                                                     j.d.salinger                                                          

                                                             

                                                                

 

j.d.salinger

نام: j.d. salinger

نام شناسنامه اي:  Jerome David Salinger

مكان تولد: New York City, US

اقامت ها : Cornish, New Hampshire, US

 

 

 

بيوگرافي: جروم ديويد سلينجر، داستان نويس و رمان نويس  امريكايي ، در اولين روز 1919 در نيويورك سيتي زاده شد. او پسر يك تاجر پنير يهودي و زن اسكاتلندي – ايرلندي مسيحي اش است.

سلينجر مدت كوتاهي پس از ثبت نام در دودانشگاه   NYUو دانشگاه كلمبيا ، خودش را كاملاً وقف نوشتن كرد.  در 1940 داستانهايش را نشرياتي مثل " Saturday Evening Post " و " Story"  منتشر كرد. بين سالهاي 1940- 1965  22 داستان در نشريات چاپ كرد كه هرگز در يك كتاب جمع آوري نشد.

سلينجر در جنگ جهاني دوم در چهارمين  لشكر پياده نظام  خدمت  مي كرد. در مارس 1944 در Tiverton،  Devonو UK حضور داشت . تجربه اي كه الهام بخش داستان " تقديم به ازمه با عشق و نكبت " شد. او همچين در تهاجم Normandy در 1944 شركت كرد و شاهد خونين ترين جنگ جنگها بود. تجربه اي كه در او تأثيري شگفت گذاشت.

در 1946 از جنگ برگشت. اولين داستانش را در 1948 در نيويوركر چاپ كرد. مي شود گفت كه تقربين تا سال1965 فقط براي نيويوركر نوشت.

و اما سلينجر به به خاطر داستان " ناطور دشت"(1951) مشهور شد. يكي از بهترين نمونه هاي ادبيات داستاني مدرن. كتابي كه آنقدر براي نويسنده اش محبوبيت و شهرت به ارمغان آورد كه مجله تايم در سال 1961 عكس نويسنده اش را روي جلدش منتشر كرد . خيلي ها معتقدند كه از بعد از جنگ جهاني دوم تا به حال، هيچ نويسنده اي به شهرت او نرسيده و آثارش اينقدر جنجال برانگيز نبوده است. داستان كتاب درواقع يك تك گويي بلند است از زبان پسركي 16، 17 ساله به نام هولدن كالفيلد كه دارد ماجراهاي سال گذشته اش را روايت مي كند. ماجرا از جايي شروع مي شود كه به هولدن خبر مي دهند ديگر جايي در دبيرستان پنسي ندارد و چون از ميان 5 درسي كه در ترم آخر داشته تنها موفق شده در يك درس نمره قبولي بگيرد، بهتر است براي ادامه تحصيل به دبيرستان ديگري برود؛ همان طور كه پيش از اين هم از چهار دبيرستان ديگر اخراج شده بود. اين اتفاق در يك روز شنبه مي افتد و تا مديران مدرسه بتوانند در روز دوشنبه و پس از پايان تعطيلات آخر هفته به والدين هولدن ماجرا را اطلاع بدهند، خودش از مدرسه مي زند بيرون و تصميم مي گيرد تا قبل از خبردار شدن پدر و مادرش از ماجرا مدتي را در دنياي بزرگترها تنها باشد.ناتور دشت و شخصيت محوري داستانش بيش از اينكه ماجراي يك نوجوان عاصي باشد كه در برابر قوانين و آداب محدودكننده اطرافش واكنش نشان مي دهد، داستان پسرك تنها و بي پناهي است كه هيچ نسبتي با آدم هاي دور و برش ندارد و تنها انسان محبوب دوران زندگي اش خواهر كوچك و خردسالش است. در واقع علت اينكه او نمي تواند در مدرسه هاي محل تحصيلش و بعدتر در جامعه اي كه ناگهان واردش مي شود دوام بياورد، معصوميت و پاكي اش  است و اينكه هنوز آنقدر بزرگ نشده تا بتواند با كثيفي هايي دوروبرش كنار بيايد. شاخص ترين نكته داستان هم در نشان دادن همين تناقض است و مقطع حساسي كه هولدن در آن به سر مي برد.

ترتيب كارهاي سلينجر در مورد خانواده ي عجيب گلس با " نه داستان " (    1653 كه با عنوان" تقديم به ازمه با عشق ونكبت " در بريتانيا منتشر شد) شروع شد و با "فراني وزويي" ، " ، نجاران! تيرهاي سقف را بالا بگذاريد" به انضمام " سيمور: پيشگفتار "( 1963)  ( كه در نيويوركر تجديد چاپ شد) پي گرفته شد .

حالا سلينجر زنده است و در خلوت مشهور خود در خانه ي نود ونه جريبي ييلاق مانندش زندگي مي كند. 

 

 

رمان:

·   The Catcher in the Rye, 1951

 

          مجموعه داستانهاي كوتاه:

·   Nine Stories, 1953  

·   Franny and Zooey, 1961

·   Raise High the Roof Beam, Carpenters and Seymour: An Introduction, 1963

 

 داستانهاي كوتاه :

·   پسري در فرانسه 1945

·   دختري كه مي شناختم

·   برو ادي را ببين 1940

·   ملودي غمناك 1948

·   هر دو طرف نگرانند 1944

·   آويختن آن

·   Hapworth 16, 1924

·   قلب يك داستان شكسته

·   من ديوانه ام 1945

·   آخرين روز از آخرين مرخصي

·   شروع طولاني لوئيس  تگت

·   اقيانوس پر از توپ هاي بولينگ

·   يك بار در هفته تو را نخواهد كشت

·   يادداشتهاي خصوصي يك سرباز پياده نظام

·   طغيان كوچك مديسونSlight Rebellion off Madison "" 1946

·   گروهبان ملايم به جوش آمده

·   برادران وارييوني 1943

·   مردم جوان

 

هسته

مشت پسر هنوز باز بود.

-  بابا بازَم از اينا هست؟

نگاه مرد ساكن بود روي قسمتي از قالي كه چند لحظه ي قبل ، هسته روي آن تف شده بود.قطره های ریز عرق روی پیشانی و پشت لبهای گوشتی اش جمع شده بودند. با پشت دستها خیسی غبغبش را گرفت و به شلوار راه راه آبی و سفیدش مالید. به پسر نگاه کرد که گوجه سبزها را با دهان باز می جوید و گوشه هاي چشمش از ترشی آن چروك می خورد. پسر دست به طرف عرق گير آبي مرد برد. بند عينك را كه روي آن آويزان بود، چند بار تكان داد. مرد سر بلند كرد. پسر سمت راست گونه اش را كه باد كرده بود،به او نشان داد.

- بابا!... با تواَم بازَم از اينا داريم؟

مرد با انگشت اشاره ي يك دستش داشت به هدفون ضربه مي زد و با انگشت اشاره ي دست ديگرش ، سعي مي كرد پزيه اي را كه كنار ناخن انگشت شستش روييده بود؛ از جا بكند. خم شده بود و داشت با پیچ گوشتی پیچ های چهار جانب یک رادیو ضبط کوچک سونی را باز می کرد. به هسته اي كه داشت در جاي خالي دندان جلويي پسر تكان مي خورد، نگاه كرد. پسر دوباره مرد را تكان داد. بعد جلویش ایستاد، هسته را به جای خالی دندانهایش داد و نیشش را طوری باز کرد که مرد بتواند آن را ببیند.

مرد به موهای کوتاه و سیخ پسر دست کشید.گفت:" آفرین بندازش بره. "

پسر هنوز مرد را تكان مي داد. مرد گوشي را از گوشهايش بيرون كشيد. :" چي كار كنم بنداز بره."

هسته ازدهان پسر روي قالي تف شد.

مرد انگشت شستش را از توي دهانش گذاشت و ابروهايش در هم رفت. جای پزیه داشت خون می آمد.با دست ديگرش دوباره هدفون را توي گوشش گذاشت. پيچ صداي راديو را كه روي ميز باز شده بود، چرخاند و گوش تیز کرد. صدایی نیامد. پسر پيچ گوشتي را از روي ميز برداشت و روي آهنرباي بلندگو گذاشت. مرد هدفون را  روي ميز پرت كرد. نفس نفس مي زد.  عينك را آرام و با دقت روی میز گذاشت. چشمش را تنگ كرد و به نقطه هاي محوي كه روي قالي افتاده بود، نگاه كرد. بلند شد. سرش پايين بود و همينطور كه دست هایش را پشت سرش قلّاب کرده بود، داشت به طرف بالكن مي رفت. روی سینه ی عرق گیر و پشت آن بیندو کتف و اطراف ستون فقراتش خیس عرق بود. به نقطه ي محوي كه روي شلوار راه راهش بود، نگاه كرد. پايش را بالا آورد و شلوار را تكاند. هسته ی گوجه سبز از روی شلوارش جدا شد و به زمین افتاد.

 پسر عينك را از روي ميز برداشت. لباس نخی آبي اش را بالا زد، كش كمر شلوارش را که از پارچه ی شلوار راه راه پدرش دوخته شده بود، جلو كشيد و عينك را بين آن و زير پيرهن سفيدش جا داد. بعد با قدم هاي شمرده به طرف آشپزخانه به راه افتاد.   

مرد جلوي در نيمه باز بالكن دست به كمر ايستاده بود.خم شده بود و داشت به دختر محوي كه پايين پنجره روی مچ دست چپش به ساعت خيره شده بود، نگاه مي كرد.  ناگهان چرخید و به عقربه هاي ساعت محو روي ديوار روبرويش نگاه كرد.  به پشت ميز برگشت. هدفون را دوباره در گوش گذاشت. كمي بعد لبخند زد؛ دست از روي گوشي برداشت و روي صندلي نشست. توی هدفون صدای مردی با لحنی سرد و رسمی می گفت:"اینجا تهران است. صدای جمهوری اسلامی ایران"

□□□

پسر در يخچال را باز كرد. پشت رديف كنسرو ها چند گوجه سبز پيدا كرد. چند تايشان را هم از پشت پاكت سوپ آماده بيرون كشيد. پسر در يخچال را  بست. همه جا تاريك شد.

□□□

  دختر پشت دستش را تند روی آستین مانتویش کشید و به جای خیس هسته نگاه کرد.گفت:"گند!" از داشبورد ماشين سوهان را در آورد . دوباره به آستين مانتوي قهوه اي اش نگاه كرد. گفت:" به هر حال كارت خيلي مسخره بود" پسر رويش را سمت دختر بر گرداند و گفت:" باور كن نمي خواستم اونقد منتظرت بذارم .يه اتّفاقايي افتاد. دارم فک می کنم که چه جوری تعریفشون کنم." چشم هاي دختر روي جمعيّت روبروی ماشین وقلّاب جرثقيل بالاي سر آنها ثابت ماند. گفت:" اونجا چه خبره ؟"

مرد كنار پسر روي كاناپه نشست. يك پايش را روي پاي ديگرش انداخت . چشمهايش را تنگ وبه صفحه ي تلوزيون نگاه كرد.

پسر گفت:"بابا ... ناهار چي داريم؟ " و گوجه سبز را توي دهانش گذاشت. مرد گفت:" نمي دونم . اونو به مامانت بگو." كش وقوسي به خودش داد، چشم هايش را ماليد ؛ سرش را به كاناپه تكيه داد وچشم هايش را بست. پسر هسته را روي صورت دختر تف كرد و گفت:"اين كارت خيلي مسخره است بابا." چشم هاي مرد باز شد . به جاي خيس هسته روي تلوزيون و بعد به هسته نگاه كرد. گفت:"چي داري مي گي بچّه ؟" 

پسر گفت:" تو بايد الان مي گفتي كه باور كن نمي خواستم اونقد منتظرت بذارم ."

مرد خميازه كشيد . گفت:" مثلاً كه چي؟"

پسر گفت:" من...نا...هار مي ...خوام" و گوجه سبز ديگري را توي دهانش گذاشت. مرد از روي كاناپه بلند شد ورفت نشست پشت ميزي كه راديو روي آن باز شده بود. همينطور كه گوشي آن را توي گوشش مي گذاشت، گفت:" مامانت الان مياد . اونوقت اين حرفاي تو رو بهش مي گم . " پسر گفت:" بگو. حتماً به اون لب فيجينگي چاق بگو. اون که فقط بلده تو بیمارستان پسمونده ی غذای مریضا رو بخوره!" بعد بلند شد . گوجه را يك طرف دهانش برد . خم شد و چند بار داد زد: " بگو... بگو..." بعد كف زمين نشست.  

مرد دوباره روی رادیو خم شد. پيچ موج را چرخاند صدای نرم زنی که داشت درباره ی افزایش آمار بیکاری بحث می کرد، لابلای امواج رادیو گم شد. بعد تبدیل شد به صدای مردی که اعلام می کرد بزرگراه همت یک روز پر ترافیک را دارد پشت سر می گذارد. بعد با فش فشی به هواشناسی متصل شد که خروج کودکان زیر 15 سال را بدون ماسک خطرناک اعلام می کرد. مرد که با احتیاط داشت پیچ موج رادیو را می چرخاند، روی موجی دست از کار کشید و لحظه ای گوش به صدای آرام زن داد: "9 صبح امروز قاتل قاضی در مقابل مجتمع قضایی ارشاد، با بالا رفتن اهرم جرثقیل به دار مجازات آویخته... "

مرد هدفون را روی میز انداخت چشم هایش را مالید و چند لحظه بی وقفه پسرش را نگاه کرد که داشت با دهان باز گوجه سبز می جوید و تلوزیون نگاه می کرد. بعد خمیازه کشید و با صدایی که در اثر خمیازه کش آمد و ناموزون شد، گفت :" ببین تو یخچال چیزی واسه خوردن پیدا می کنی؟"

پسر پشت رول به دست هاي ظريف زن كه استكان را نگه داشته بود، نگاه كرد. دستش را روي فرمان سر داد و چند لحظه به ردّ عرق روي آن نگاه كرد.

دختر استکان را از داشبورد برداشت و به جای رژ لب آلبالویی که رویش بود، نگاه کرد.

پسر بلند شد و هسته را به سمت تلوزيون پرتاب كرد. هسته از كنار تلوزيون رد شد.

دختر استكان را توي داشبورد پرت كرد. و به پسر خيره شد.

پسر به طرف آشپزخانه رفت. صدايش آمد كه داد مي زد:" مسخره ي عوضي " و صداي كوبيده شدن در يخچال آمد.

دختر كف دستش را محكم به صورت پسر کوبید

پسر يك قاشق سوپ را از بالا توي دهانش ريخت. و بدون جويدن آن قورتش داد. روي مبل پاهايش را تكان تكان مي داد. با هر تکانش صدای قژقژی از مبل های کرم بلند می شد. كاسه ي سوپ را گذاشت روي ميز . از توي جيب شلوار راه راه آبی و سفیدش چند گوجه سبز را بيرون آورد و يكي از آن ها را توي دهان گذاشت.

آدامس دختر روي زمين تف شد و پاشنه ي كفشش روي آن رفت. پسر پیاده شد. در پراید مشکی را بست و كنار دختر ايستاد. دست توي شلوار جين آبي اش كرد. گفت:" سر اون قضيه لازم نيس زياد خودتو ناراحت كني." دختر به بالا نگاه كرد وروسري گلدار زرد و سفيدش را روي سر محكم كرد. گفت:"اونجا رو..." مردم به جرثقيل نگاه مي كردند. و چشم هايشان با قلّاب تكان تكان مي خورد.

هسته از آسمان سقوط كرد روي صورت دختر كه ايستاده بود و همچنان بالا را نگاه مي كرد. پسر قهقهه زد. به ساعت بالاي تلوزيون نگاه كرد و گفت: "ديدي بابا؟ دُرُس خورد وسط صورتش. حالا بگو ناهار چي داريم."  مرد که سرش را روی شانه ی راست گذاشته بود و آرام خرّ و پف می کرد، از خواب پرید و چند بار آب دهانش را مزه مزه کرد. به گل های زرد وسفید كاسه ي سوپ نيمه خالي روي ميز نگاه كرد. طوری که انگار بخواهد چیزی را ورای آن ببیند.بینی اش را خارید. جویده جویده گفت: "چند کیلو بکشم؟ گوشت گاو باشه یا برّه؟"پسر دومين هسته را روي صورت دختر تف كرد. و دکمه ی کنترل صدا را فشار داد. صدا رفته رفته بالا رفت تا آنجا که علامت سبز روی آن در قسمت بالای تلوزیون به انتها رسید و بی حرکت ماند. مرد از خواب پرید. تلو تلو خوران به طرف پسر آمد. مشت او را باز كرد و کنترل را از دستش بيرون كشيد. پسر جيب هايش راگشت و بعد از چند لحظه گوجه‌اي را كه نصفش قرمز بود، بين دو انگشتش گرفت. لبخند زد و به كفش هاي مردي كه از طناب متّصل به قلّاب جرثقيل آويزان بود و داشت توي هوا تكان تكان مي خورد، نگاه كرد. به مردمی که پشت میله هایی افقی که برای مشخص کردن حدود ایستادن مردم کشیده شده بودند، که بعضی ایستاده دست به سینه و بعضی نشسته دست زیر چانه گذاشته بودند، که بی حرکت به بالای سرشان خیره شده بودند ، نگاه کرد. هنوز پای قربانی در هوا تکان تکان می خورد. دمپایی قهوه ای روبازش کم مانده بود از پایش روی زمین بیفتد.

مرد كنترل را برداشت . داشت چشم هايش را مي ماليد. تلوزيون را خاموش كرد. داد زد: "پس اين عينكو كجا گذاشتمش؟" چشم هايش را تنگ كرد. روي تلوزيون را نگاه كرد. بعد از روي ميز راديو را كنار زد. سرش را برگرداند و سمت مقابل تلوزيون را نگاه كرد. يك روزنامه ي تا خورده روي كاناپه افتاده بود. چشمش را دوباره ماليد. خودش را روي كاناپه انداخت. پسر در چهار چوب در آشپزخانه ايستاد و سرش را كه بيش از اندازه بالا گرفته بود، به اطراف گرداند ؛ به مرد كه روي كاناپه چشم هايش بسته بود، نگاه كرد. به شکم بزرگش که آرام و مرتب بالا و پایین می رفت. دستش را زیر عینک برد و چشمش را مالید. عينك نصف صورتش را گرفته بود و چشم هايش ريز شده بودند. پاورچين به طرف بالكن رفت. دو دستي از نرده هاي آن چسبيد. سرش را خم كرد و لبخند زد.

دختري كه پايين پنجره به ساعتش نگاه مي كرد، همينطور كه داشت پاشنه ي كفشش را زمين مي كشيد، رديف ماشين ها را تماشا مي‌كرد و آدامس مي‌جويد. پسر داد زد: "اي دختره..." دختر بالای سرش را نگاه كرد. هسته توي آسمان معلّق شد و روي آستين مانتوي قهوه اي اش افتاد. دستش را تكان داد. _گند...

پسر عينك را از نوك دماغش بالا هل داد.     

 

 

 

 

نامه

استيشني كه رويش علامت صليب سرخ بود, توي جاده‌ي خاكي ابر بزرگي را پشت سر خود راه انداخته بود. يوريك خم شده بود و داشت شيشه ي آب را از روي زمين بلند مي‌كرد. همين كه برگشت و ابر پشت سر استيشن را ديد, دويد و داد زد.

■■■

يوريك خم شده بود ودست‌ها روي زانو‌ها نفس نفس مي زد. راننده مي‌خنديد. سرخ شده بود, شكم بزرگ وشانه‌هايش مي‌لرزيد. يوريك از پله‌ها بالا آمد و خودش را روي صندلي خالي رديف اول انداخت.توي گوشش نفس نفس زدن و خنده‌ي ساير صليب سرخي‌ها صدا مي‌كرد. در با فسي بسته شد و استيشن به راه افتاد. خنده‌‌ي صليب‌پوش بغل‌دستي يوريك هنوز قطع نشده بود كه دو جفت دست از عقب با موج خنده‌اي روي شانه‌هايش افتاد. يوريك عقب برگشت ولبخند زد. راستي زندان حمام داشت؟ ... ممكن است نداشته باشد. ممكن است داشته باشد ولي... مي ماند راه دادنش. يوريك سر تكان داد و نفس عميقي كشيد. به هر حال همه شرايط يكساني داشتند وكسي نمي توانست چيزي بگويد. يوريك از شيشه‌هاي جلوي استيشن مي توانست خورشيد زرد را ببيند كه توي چشم‌هاي خواب آلودش تبديل به كليدي شد كه در قفل در زندان مي چرخيد. 

 زندانبان با آن لباس سبز پلنگي اش يكسر بوي شاش و خون مي داد. اينها هيچ به خودشان هم حمام ندارند. پشت ميله ها همه با بلوز و شلوار‌هاي سوراخ ونخ نماي آبي خبردار ايستاده بودند. يوريك به تنها دريچه‌ي اتاق وخورشيد نارنجي كه از بالاي آن نصفش پيدا بود, نگاه كرد.

■■■

يك جفت پاي برهنه از جلوي ميله‌ها به طرف تخت دويد. صداي مردي از لاي امواج به هم ريخته ي راديو سلام مي داد. زير شلواري و لباس آبي آمد, روي تخت دراز كشيد وپتو را دور خود پيچيد. صداي خفه‌اش از زير پتو گفت: "آمدند...آمدند..." كف پاهاي خاكي اش از زير پتو و از كناره‌ي تخت بيرون آمده بود, و داشت روي هم ماليده مي شد.

 روي تخت بغلي, بلوز وشلوار آبي ديگري با عينكي ته استكاني داشت دستهايش را به هم مي زد و خاكشان را به لباسش مي ماليد. زير لب گفت:" لا مصّب ... تازه موجِش گرفته بود..." نوزده نفر روي تخت ها دراز كشيدند و زير پتو خود را جمع كردند. صداي موزون برخورد چند جفت چكمه با زمين نزديك‌تر شد. و با آهنگ چرخيدن كليد در قفل در؛ همه ي پتو ها از سرها كنار رفتند. همه از تخت ها پائين آمدند و به صف ايستادند. مرد كلاه‌قرمز وسط اتاق ايستاد و با صداي بلند، شروع به حرف زدن كرد.همراه با حرف هايش از كنار تخت‌ها مي‌گذشت. بوي شاش مخلوط به خون توي اتاق پيچيد.

عينك ته استكاني داشت هيكل محو مردي را نگاه مي كرد كه چند دقيقه‌ي پيش بلند اعلام شد كه مأمور صليب سرخ است. يوريك. چه آهنگ خوبي داشت. حتي از دهان آن زندانبان. حالا پشت به تخت‌ها ايستاده بود و از دريچه داشت بيرون را نگاه مي كرد.  مرد طاس كنار تخت عينك‌ته‌استكاني خودكاري را كه رويش علامت صليب سرخ بود ، توي دست بازي مي داد وبه كاغذ  سفيد روي زانوهايش نگاه مي كرد. يوريك برگشت . ريش داشت. با رنگ روشن. قهوه اي يا طلايي؟ ساكت ايستاده‌‌بود و نگاه مي كرد. گفت:" اگر شما نيستيد راحت پيش من,من مي‌توانم برم بيرون"

■■■

صدايي آمد . عينك ته استكاني، راديو را به سرعت زير پتو قايم كرد، و گوش داد. چند دقيقه گذشت، و خبري نشد.كسي نبود. يوريك رفته بود؟ از كجا معلوم كه مأمور بود؟شايد جاسوس بود. نه مأمور بود، لباس صليب دار داشت. هر كسي مي توانست از آن لباس ها براي خودش دست و پا كند. برنامه ي جديد است؟ عينك ته استكاني سنگي را از پاي ديوار بيرون كشيد و راديو را در حفره‌ي ديوار گذاشت و دوباره سنگ را روي آن قرار داد. به  مرد طاس كه دراز كشيده بود, نگاه كرد. مرد طاس پتو را روي سرش كشيد و زيرآن جمع شد.عينك ته استكاني كاغذ صليب سرخ را در دست گرفت. خودكار را بين انگشتانش بي‌ناخنش نگه داشت. چند بار از دستش ول شد، ولي بالاخره  نوشت:" به نام خدا." به تخت ها نگاه كرد. نوشت:" عزيز دلم..." چشم هايش را بست. نوك خودكارش روي كاغذ جلوي كلمه ي عزيزدلم ضربه مي زد. چشم ها را باز كرد و دوباره بست. به هم فشرد. سرش را بالا گرفت و به سمت چپ خود، روي خورشيد محو وترك دار كه اطرافش نارنجي پخش بود، چرخاند.عينكش را برداشت. به خورشيدي كه حالا ديگر ترك نداشت و با اطرافش همگي نارنجي پخش بزرگي را مي ساختند، ديد زد . عينكش را در بيست سانتيمتري صورتش گرفت . دايره ي ترك خورده ي نارنجي آرام داشت ازجلوي دريچه محو مي شد. روي تختش نشست. كاغذ را بلند كرد. صورتِ سفيد. دو تا چشم آبي ؟ سبز؟به جوهر سطر اول كاغذ دست كشيد.  عميق نفس كشيد، و به روبرو خيره شد. سرش را پائين انداخت . به صليب سرخ پخش وسط كاغذ نگاه كرد.جلوي عزيزم را خالي گذاشت و آمد سطر دوم.عينك را روي بيني اش گذاشت. نوشت:" بچه ها چه طورند؟" وقتي مي آمد...آن زن چشم رنگي.... يك بچه داشت؟ نه ... دوتا بودند. يكي‌شان هم آمده بود رويش را بوسيده ...آن يكي كه خواهر زاده بود.دختر بود؟ پسر بچه؟

مرد طاس سرش را چرخاند. گفت : "‌چه گفتي؟‌" عينك ته استكاني ورق را روي تخت انداخت. از جايش بلند شد. راديو را از شكاف ديوار برداشت. مرد طاس گفت:" ببخش. فكر كردم صدامان كردي." بعد برگه اش را نگاه‌كرد. عينك ته استكاني موج راديو را ميزان كرد. تخت ها را نگاه كرد. همه زير پتو ها بودند . عينكش را درآورد. جلوي دهانش گرفت. ها كرد. روي عينك بخار نشست. با گوشه‌ي لباسش آن را سابيد. روي  زمين چند برگه ي صليب سرخ محو بود. خم شد و روي آنها دقيق شد. عينكش زمين افتاد. عينك ته استكاني روي تخت دراز كشيد . زير پتو هيكلش جمع شد. صداي مرد توي امواج داشت ساعت هجده به وقت ايران را اعلام مي‌كرد.

■■■ 

يوريك گفت: " كسي ننوشته نامه‌اي؟ " تنها آمده بود.‌ كسي جواب نداد. باد داشت لامپ وسط اتاق را تكان مي‌داد و سايه‌ي يوريك را روي ديوار مي‌كشيد و مي‌شكست. يوريك تكرار كرد:" كسی ننوشته نامه اي؟" بعد به كف اتاق نگاه كرد كه دو سه تا كاغذ و يك عينك روي سطح سيماني آن بودند. در طول اتاق قدم زد. وجلوي دريچه ايستاد. بيرون تاريكي محض بود. عينك ته استكاني سر بلند كرد و يوريك را ديد كه با صورتي محو و تار بيرون دريچه، آسمان را نگاه مي‌كرد.  صداي بالا كشيدن دماغش آمد. يوريك گفت: " ندارد اشكال. حتي اگر نوشته باشيد يك خط، آنوقت مطمئن باشيد مي رسد به صاحب خود."

 عينك ته استكاني روي تختش دراز كشيد و به عرق پتويش  چسبيد. صداي يوريك را مي‌شنيد كه دور و محو مي شد. يوريك...

- ننوشته نامه اي؟

چقدر خوش آهنگ. عينك ته استكاني چشم هايش را بست. دختر بچه اي دويد به طرفش. عينك ته استكاني زانو زد. دختر بچه دستش را دور گردن او حلقه كرد. چشمهايش را بست و او را بوسيد.عینک ته استکانی زیر پتو قلت خورد. دختر بچه دور شد. عينك ته‌استكاني زني را به نام صدا‌كرد. چند بار هم صدا‌كرد. پيش همان زن ايستاده بود‌. دختر بچه خم شد و بند كفش هايش را بست. مو‌هاي طلايي اش وقتي كه خم می شد، به زمين مي رسيد. عينك ته‌استكاني پتو را از روي خود كنار كشيد.  بلند شد و  نشست . دستهايش را روي كف سيماني پائين تختش كشيد. خودكار محو را روي زمين كنار عينك پيدا كرد. خودكار را به دست گرفت و جلوي كلمه ي عزيزم نوشت سوفي. پر رنگ كرد. لبخند زد؛ و به صورت محو مرد طاس نگاه كرد كه به كاغذ سفيد خيره مانده بود. سر چرخاند و نوزده تخت را باكپه‌هايي كه زير پتو هاي خاكستري جمع شده بودند, ديد. عينك ته استكاني زير پتو رفت وخودش را جمع كرد. 

 

 

کافی شاپ

صداي بسته شدن در اتوبوس آمد. دختري چشم هايش رابست. لب پائينش را گاز گرفت و به بيرون نگاه كرد. زني از بيرون دودستي به شيشه‌هاي در عقب اتوبوس كوبيد. گونه هايش سرخ شده بودند و پشت لب‌هايش دانه‌هاي درشت عرق نشسته بودند. در باز شد و او بالا آمد. چادرش را جلو كشيد. آن را با دندانش نگه داشت.

■■■

اتوبوس توي ايستگاه ايستاد و درها باز شدند. پسري داشت برگه‌هايي را پخش مي كرد كه رويشان نوشته شده بود: "ملّت اميد" و بالاي آن مردي دستش را بالا برده بود و مي خنديد. دختر به ساعتش نگاه كرد و آرام زيپ كيفش را كشيد. چشمش را به طرف زن چرخاند. اتوبوس به راه افتاد. روي زمين پر بود از برگه‌هاي "ملّت اميد".

كودكي بادكنش را كه دو گوش بزرگ داشت، تكيه داده بود به شيشه و گوش‌هاي بزرگ آن را فشار مي داد. كودك چشم هايش تنگ شدند و ابروهايش در هم رفتند.  تكه هاي بادكنك روي زمين افتاده بودند. صداي گريه توي اتوبوس پيچيد. دو كودك ديگر هم به گريه افتادند. زني سرش را ميان انگشتهايش فشار مي‌داد. بليط‌ها در دست زني كه كودك را بغل گرفته بود، از هم جدا شدند. اتوبوس ايستاد و كودك كه صداي گريه اش بالا گرفته بود، از صندلي برداشته شد. زني كه هنوز چادرش لاي دندان‌هايش بود، روبروي دختر داشت كيفش را مي گشت. صورتش را به كيفش نزديكتر كرد، حركت دستش روي آن سرعت گرفت. دختر از روي صندلي روبروي زن بلند شد و جايش را به زني كه بچّه‌ي توي بغلش گريه مي كرد، داد. از ميله‌ي بالاي سرش چسبيد. زن سرش را بلند و به بغل دستي‌اش نگاه كرد. بعد دوباره دستش را توي كيفش چرخاند. به بغل دستي‌اش گفت: " دزديد... اون كثافت عوضي دزيد."

دست هاي دختر روي ميله كشيد شد. و جاي عرقش روي آن ماند. پشت سر زن را ديد كه داشت تند تند تكان مي خورد. زن گفت: " ديدم دس كرد تو كيفم ها... گفتم شايد تو شلوغي شده . سرشو بْلَن نكرد قيافه شو ببينم. ببينم كه بعداً تف كنم تو چشاش." همه‌ي سرها به عقب برگشته بودند. زن نفس نفس مي زد. گفت: " پول عينكم به جهنّم. نُمرُش رفت.

بغل دستي‌اش گفت: " صدقه سر بچّه‌هات... حرص نخور بي‌خودي... ديگه برنمي‌گرده. "

مردي كه توي پياده رو با چشم‌هاي بسته و عصا به ديوار تكيه داده بود، از جلوي اتوبوس سريع گذشت.  زن گفت: " آره... فِك مي كنم به سائل دادمش."

درهاي اتوبوس باز شدند وزني كه سرش را ميان انگشتهايش فشار مي‌داد، از اتوبوس پياده شد. دختر خودش را ميان جمعيّت توي اتوبوس بيرون كشيد. پياده شد؛ جلوي تابلو‌ي ايستگاه ايستاد، و به ساعتش نگاه كرد. بعد سر بلند كرد و نگاهش روي زني كه توي اتوبوس نشسته بود، و هول هول داشت حرف مي‌زد، ثابت ماند. درهاي اتوبوس بسته شد.زن دستش را مشت كرد وبه سينه‌اش كوبيد. كودك روبروي زن دهانش باز شد، وسرش را تكيه داد روي شانه‌هاي سياه پوش مادرش كه در حالي كه داشت حرف مي‌زد، او را تكان تكان مي داد.اتوبوس به راه افتاد واز مقابل دختر گذشت. دختر محتويات كيف پول را توي كوله‌اش خالي كرد. كيف پول را آرام توي كانال انداخت. بعد به طرف كافي‌شاپ روبروي خيابان به راه افتاد.

 

 

شیشه ها

زن سيني به دست از پله‌هاي موزاييكيِ نم برداشته بالا آمد. به آخرين پله كه رسيد، ايستاد و نفس نفس زد. از كنار گلدان‌‌هاي شمعداني زرد وگيلاس مجلسي‌هايي كه گلهايشان چروك شده بودند ،گذشت. سيني راكه دو استكان كمر باريك چاي، يك قندان بلور و يك قاشق تويش بود، روي تاقچه گذاشت. دستش را روي پيشاني‌اش فشار داد. قاشق را روي پنجره‌اي كه شيار‌هاي باريك يخ آن را پوشانده بودند، كشيد. به صدايش گوش داد. بعد آن را در جايش كنار استكان‌هاي كمر باريك گذاشت. سرش را بالا گرفت و به هيكل استخواني مردِ روي نرده‌بان نگاه كرد كه پشت به او داشت.گفت: "خدا پدر اصغر چرخ‌چي رو بيامرزه.گفت ديگه بتونَش كاري نداره. فك مي كرد خودم مي تونم بكشمش.  "

روسري نخي سياهش را جلو كشيد و موهاي حنايي‌اش را پوشاند. مرد از پله‌ي اول نرده‌بانِ دوپايه، سر برگرداند و گفت: " تو چرا بكشي. مگه من مردم؟ خدا بيامرز بابام شمارو به من سپرد و رفت" بعد دوبار سر برگرداند.

 زن روي چهارپايه‌ي پلاستيكي كنار نردبان نشست. دست روي دامن سياهش گذاشت و زانو‌هايش را ماليد. گفت: " اين زانو‌ها ئَم كه ول نمي‌كنن." . بعد  سر بلند كرد وگفت: " مي‌توني بسپري به بنگاه كه يه مستأجر پيدا كنه؟"

مرد از روي نرده‌بان سرش را چرخاند و به  ادامه‌ي راه پله‌ها كه به طبقه‌ي بالا مي‌رفت نگاه كرد. گفت: " مستأجرات مگه رفتن؟ مي‌گم صداشون نمي‌آد!"

زن هنوز داشت پاهايش را مي‌ماليد. گفت: " دو تا از مهتابيا رو هم با خودشون بردن. شيراي حمومو هم خراب كردن. سه ماه بود پول نمي‌دادن."

مرد گفت: "مي‌ترسم پيدا كنم. اينا هم مثل قبليا پول ندن من شرمنده بشم."بعد بدون اينكه سر برگرداند، گفت : "چقدر هوا سرده ،توهم كه لباس نمي‌پوشي كه ! "

 دستِ‌ بتونه‌اي اش را به طرف زن دراز كرد. گفت: " پيره‌مرده، اصغر چرخ‌چي رو مي‌گم عجب بنيه‌اي داره ... چه جوري تونسّه شيشه به اين گندگي رو فقط تا ايجا بياره حالا انداختنش پيشكش. "

بعد همينطور كه به بتونه‌هاي گوشه‌ي پنجره نگاه مي‌كرد، دستش را به طرف پيرزن تكان داد. زن قاشق را از سيني كنار تاقچه برداشت و به مرد داد. به شيار‌هاي روي شيشه خيره شده بود. گفت: " بيشتر از اين ديگه چي؟ يه بلوز كاموا، يه شلوار كاموا از زير دامن، "

 مرد داشت با قاشق بتونه‌ها را در گوشه‌هاي قاب پنجره مي‌كشيد و مرتب مي‌كرد. گفت: " هر چي‌ام كه بپوشي بازم كمه ... هوا رو نمي‌بيني؟ "

برگشت و به روسري زن نگاه كرد: " تازه يه روسري كاموا هم بايد بندازي رو اون"

زن استكان را از روي تاقچه برداشت و پشت دست‌هاي چروك و لَك‌دارش  را به آن چسباند. گفت: "بخور تا از دهن نيفتاده! " به بخاري كه از روي چاي بلند مي‌شد، خيره شد. دست زير چشم‌هاي پف كرده‌اش،كشيد. و پيشاني‌اش را ماليد.

مرد گفت: "تو اين هوا حليم چي مي‌چسبه ها؟ حاجي مامان ؟! "

زن گفت: " حسن آشپز هفته‌ي پيش مرد. "

زن دوباره داشت زانو‌هايش را مي‌ماليد. گفت: " باعثش اين هواست، اين سرما ... هفته‌ي پيشش هم محترم خانم مرد ... تا همه رو نبره ول نمي‌كنه."

مرد دست از كار كشيد. برگشت نرده‌بان تكان خورد. مرد چارچوب آهني پنجره را گرفت و دوباره برگشت: "حالا حتماً مي‌خواي بگي قدسيه خانم هم دو روز بعدش مرد ... آخه حاجي مامانِ من، هوا چه دخلي به مطلب داره؟ ... اونا از وقتي كه من بچه بودم همون ريختي بودن ... اِي بابا حاجي مامانا!"

زن استكان چايش را توي سيني گذاشت. گفت: " ديگه يخ زد. "

 مرد از پله‌ها‌ي نرده‌بان پائين آمد. روي پله‌ي آخر تعادلش را از دست داد.

 زن به گلدان‌ها‌يي نگاه كرد كه مرد به آنها خورده‌بود. تا وقتي كه  آخرين تكان آنها محو شود، به آنها نگاه كرد.

***

مرد استكان چاي را در دست گرفت. گفت: " خوبه. زيادم بد نيست."

بعد آن را برداشت. چند قدم به عقب رفت. رديف شمعداني‌ها را رد كرد. و در ابتداي راه پله‌ها ايستاد. دست روي ته ريشش كشيد. به پنجره‌‌‌‌هايي كه قابِ سه تا از آن‌ها زير شيارهاي يخ پنهان شده بود، وبه تكه‌ي چهارم كه چهارگوشه‌اش بتونه مالي شده و بخار رويش نشسته‌‌بود، نگاه كرد. چاي را به يك‌نفس سر كشيد. گفت: "چايي رو كه خوردم بقيه‌شم بتونه مي‌گيرم."

 زن داشت به رد پاي گليِ روي موزاييك‌ها نگاه مي‌كرد. مرد به طرف سيني روي تاقچه رفت واستكان را در سيني گذاشت. راه كه مي‌رفت، جاي عاج كفش‌هايش روي موزائيك‌ها  مي‌ماند. استكان ديگر را برداشت و روي تاقچه گذاشت. دست به كمر زد. به راه‌پله‌ها كه به در نيمه‌باز طبقه‌ي بالا ختم مي‌شد نگاه كرد و گفت: "حالا مي‌خواي چي‌كار كني حاجي مامان؟" زن سيني را برداشته بود و داشت از پله‌ها پايين مي آمد.

***

صداي كليد لامپ آمد. مرد گفت: " هنوز اونقد تاريك نشده."

 صداي برخورد سيني به تاقچه و برخورد استكان‌هاي چاي باهم آمد. مرد گفت:‌ " خوبه داره تموم مي‌شه. تا فردا صبح اينم يخ مي‌زنه ديگه با شيشه‌هاي قبليت مو نمي‌زنه."

صداي زن گفت: " كارت كه تموم شد مي ريم تو يك كَم گرم مي‌شي . "

مرد گفت: "حاجي مامان جان، ما هم زن و بچه داريم. الانه منتظرن. " با آستين بلوز كاموايي‌اش بخار روي شيشه را پاك كرد. بيرون برف مي‌باريد. و آرام روي رديف نامنظم  سنگِ قبرها ، و روي سرسره و فرفره‌ي حاشيه‌ي قبرستان مي‌نشست. تاب تكان تكان مي‌خورد. صداي زن گفت: "حال بچه‌هات چطوره؟ كوچيكه‌ يه سالش بود؟"

 مرد گفت: "بله. ولي يه سال پيش." بعد ادامه داد: " بالاخره تكليف اينجا معلوم نشد؟ قبرستونه يا پارك؟"

 زن گفت: " چي مي‌شه مگه بچه‌ها بيان اينجا هم بازي كنن هم يه فاتحه بخونن ؟ مگه بچگياي خودت يادت نيس. بابات هروقت مي‌آوردت  دست از اونجا برنمي‌داشتي. بچه‌هاتو چرا نمي‌ياري؟"

مرد خنديد گفت: "ها! راس مي‌گي... مي‌رفتيم با دختر قدسيه خانم مورچه‌ها رو نگاه مي‌كرديم. يه بارم يادت مياد؟ خدا بيامرز قدسيه خانوم منو با عصاش هي مي زد، هي مي‌گفت پسره‌ي ولگرد برو تنهايي مورچه نگاه كن. با دختر من چي‌كار داري؟ حقم داشت آخه از زني مثل اون يه همچين دختري بعيد بود. مگه نه حاجي‌مامان؟"

مرد دوباره خنديد و سر تكان داد.  بيرون را نگاه كرد كه درخت‌ها تكان مي‌خوردند و شاخه‌هايشان در هم فرو‌مي‌رفتند. صداي زن گفت: " سردم شد. مي رم پايين تو هم تموم كردي بيا." رديف سنگ قبر‌ها محو شد.

 مرد با آستين لباسش دوباره بخار شيشه را پاك كرد. و با دقت بيرون را نگاه كرد.

به پالتواي قرمز، كه از در يكي از خانه‌هاي حاشيه‌ي قبرستان بيرون آمد نگاه كرد، كه به طرف قبرستان پيش مي‌آمد. گفت: " حاجي مامان ! اون دختر قدسيه خانم نيس؟" به در آهني زنگ زده‌اي نگاه كرد كه دختر از آن بيرون آمده بود و آرام رديف درختهاي چنار را رد مي‌كرد و پيش مي‌آمد.

 بعد دقيق‌تر شد. باد موهاي سياه دختر را بازي مي‌داد. يكي از دو فانوسي را كه در دست داشت، به دست ديگرش داد. و با بازوي دست آزادش جلوي چشم‌هايش را گرفت. چند لحظه ايستاد و دوباره حركت كرد. رديف چنارها تمام شده بود. حالا داشت از لاي قبر‌ها كه تنگ هم بودند، با وسواس، طوري كه به آنها نخورد، مي‌گذشت.آمد كنار يكي از قبرها نشست. و دو فانوسي را كه در دست داشت، روي آن و سنگ قبر كناري‌اش گذاشت. مرد گفت: " چرا پس اين روسري نداره؟ "

 دستگيره‌ي فلزي پنجره را چرخاند. باد برف را به داخل آورد. مرد دختر را ديد كه از جيبِ پالتويش يك مشت دانه بيرون آورد و روي هر دوقبر ريخت. بعد فانوس‌ها را كه شعله‌‌‌شان را باد برده بود، برداشت و به راه افتاد. مرد گفت: "مطمئنم. اون دختر قدسيه خانم..."

 برگشت و اطرافش را نگاه كرد. چراغ اتاق پايين راه‌پله‌ها روشن بود. روي موهاي كم‌پشتش كه برف برآن نشسته بود، دست كشيد. از پله‌ها‌ي نردبان پايين آمد. چايش را برداشت. و روي آخرين پله‌ي راه‌پله‌ها نشست. خيره‌ به زمين داشت چاي مي‌خورد كه صداي باز شدن در آمد و زن در چارچوب در ايستاد. كت مندرس مردانه‌ا‌ي روي دوشش انداخته بود. گفت: " تو پنجره‌رو باز كردي؟ مي‌گم اين سرما از كجا مياد..."

مرد استكان چاي را زمين گذاشت. گفت: " اون كت باباي منه. مگه نه؟"

زن از پله‌ها بالا آمد. خم شده و دست روي زانو‌هايش گذاشته بود.به ازاي هر پله كه بالا مي‌آمد، يك صلوات مي‌فرستاد. استكان چاي را از زمين برداشت و دوباره به اتاقش برگشت. در را بست. مرد صداي چرخيدن كليد در قفل در را شنيد. از جا بلند شد. از پله‌هاي نرده‌بان بالا رفت.از پنجره گنجشك‌ها را ديدكه روي قبرها نشسته بودند. خواست پنجره را ببندد، باد آن را كوبيد. صداي شكستن شيشه توي باغ پيچيد. پرنده‌ها پريدند.   

 

 

 

زوزی

در كه باز شد؛زوزي توي حال كه دويد؛  مرد چشم هايش را باز كرد؛ و آب روي كاشي هاي كف حال را ديد. زوزي سرش را بالا كه گرفت؛ مرد خميازه اي كشيد. بلند شد ؛ روي كاناپه نشست؛ و دست به ته ريشش كشيد.

***

زوزي پاي ظرفشويي ايستاد. مرد آب را قطع كرده بود؛ وداشت با آچار فرانسه, شير آب ظرفشويي را از جا در مي آورد. آچار فرانسه توي ظرفشويي كه افتاد؛زوزي از جا پريد و دويد توي حال روي صندلي جلوي تلويزيون نشست. مرد از آشپزخانه زوزي را نگاه كرد؛ از روي اُپن كنترل را برداشت. و دكمه‌اي را روي آن را فشار داد.بعد طرف دستشويي رفت.

زوزي جلوي در نيمه باز دستشويي ايستاده بود. نصف كاشي هاي روي ديوار را, نصف صورت مرد را كه خيره به آينه بود،مي‌ديد. مرد داشت چيزي را روي ته ريشش  بالا وُ پايين مي‌كشيد. صدايCDكه بلند شد؛  دختر مو فرفري سرش را كه تكان تكان داد؛ مرد صورتش را بريد. زوزي طرف تلويزيون دويد و جلوي صندليِ روبروي آن, شلپ شلپ پريد. بعد دوباره جلوي در نيمه باز دستشويي برگشت. از لاي در نيمه باز دستشويي, دست مرد داشت عصباني شير آب را باز مي كرد. زوزي زل زده بود به قرمزي روي صورت مرد كه از زير انگشتش بيرون زده بود. در دستشويي تا آخر باز شد و مرد طرف ظرفشويي آمد. زوزي پشت سر او , به طرف آشپزخانه دويد. كنار جعبه ابزار ايستاد. يك قطره ي قرمز از روي صورت مرد زمين چكيد.  زوزي خم شد؛ و آن را بو كشيد. مرد دستش را پشت ماشين لباسشويي برد و شير آب را باز كرد.آب از جاي واشرِ باز شده‌ي ظرفشويي, بيرون پاشيد. زوزي خيس كه شد؛ چند قدم عقب كه پريد؛ مرد شير آب را با عجله بست. صداي شرشر قطع شد؛ و تنها صداي آهنگ باقي ماند؛ كه زوزي با آن بالا و پايين مي پريد.

 

***

مرد سرش را روي دسته ي كاناپه گذاشت . هنوز دستش روي زخم صورتش بود . داشت در آينه‌ي كوچكي جاي بريدگي را نگاه مي‌كرد. زوزي جلوي تلويزيون داشت پارس مي‌كرد. آب تا زانو, روي مو‌هاي پشمالويش بالا رفته بود. صداي كوبيده شدن مشت به ديوار آمد. مرد خنديد‌؛و آينه را طرف ميز جلوي كاناپه پرت كرد. آينه زمين افتاد و شكست. زوزي دويد؛ تكه هاي آينه را بو كرد. صداي زنگ تلفن بلند شد.مرد گوشي راكه برمي داشت ؛ كنترل خيس را  از روي زمين بلند كرد؛ و انگشتش را روي دكمه ي تنظيم صدا فشار داد. زوزي از جلوي آينه دور شد و روي صندلي جلوي تلويزيون دراز كشيد. مرد, روي گوشي خم شد. دستش را توي موهايش فرو برد. گفت:"مشكلي نيست... چشم!... عرض كردم چشم!"

 بعد گوشي را قطع كرد. روي كاناپه نشست. به زوزي نگاه كرد. زوزي به مرد خيره شد؛ و سرش را روي دست هاي پشمالويش گذاشت. مرد انگشتش را  دوباره روي دكمه‌ي تنظيم صدا فشار داد. زوزي از روي صندلي پايين پريد.جلوي كاناپه پارس كرد؛ و دم تكان داد. صداي كوبيده شدن مشت به ديوار, باز بلند شد. گوشي زنگ زد. مرد به شماره اي كه روي گوشي افتاده بود نگاه كرد. خنديد. دكمه‌ي تنظيم صدا و بعد دكمه‌ي گوشي را فشار داد. گفت :" مي دونستم يه روز باز ياد من مي افتي رفيق. >

بعد از یک دقیقه گفت:" زنگ زده بودی همینو بگی؟ " بعد گوشی را  به دست دیگرش داد بعد آن را بین سر و شانه اش سفت نگه داشت.نيش خند زد. گوشي را بدون اینکه قطع کند ، روي ميز گذاشت وچشم هايش رابست. زوزي پاي تلفن آمد و به صدايي كه هنوز داشت حرف مي زد گوش كرد. مرد دوباره دكمه ي تنظيم صدا را روی کنترل فشار داد. دستش که از لبه‌ي كاناپه آويزان بود و تكان مي خورد، كنترل را سفت چسبيده بود. زوزي پاي تلويزيون آمد. باز شلپ شلپ مي پريد.

***

ظرف غذاي زوزي روي ميز ،كنار ساندويچ نيم خورده بود. زوزي از روي ميز پايين پريد و دوباره طرف آشپزخانه رفت. وسايل جعبه ابزار روي زمين پخش بود. مرد برگشت و زوزي را نگاه كرد. لامپ آشپزخانه را خاموش كرد؛ وآچار فرانسه به دست وارد حال شد. لامپ آنجا را هم خاموش كرد. بعد آچار فرانسه را روي تنها كاناپه ي حال انداخت.مرد طرف اتاقي رفت كه روبروي حال بود. زوزی دنبال او دوید . مرد در را پشت سر خود بست. زوزي پشت در زمین را بو کشید ؛ و به در اتاق زل زد. 

***

در كه باز شد؛ تلويزيون داشت برفك مي زد. مرد کف دستش را محکم به پیشانی اش فشار می داد. با شلواري كه تا زانو خيس آب بود، طرف آشپزخانه رفت. زوزي روي كاناپه‌ي كنار آچار فرانسه خوابش برده بود.

 

 

لک لک

                                       

دلم لك زده براي آن لك لك

دستم يخ كرده روي تفنگ

لك لك مثل لك

روي آب

توي هوا

لك لك

توي مگسك

لك لك

توي هوا

روي آب

لك لك مثل لك

دستم يخ كرده روي تفنگ

دلم لك زده براي آن لك لك

 

هالووین

من در قنداق پدر بزرگم بزرگ شدم ولي پسر نشدم

تنها يك سرباز پياده نظام تنها

و تفنگم را پشتم گذاشتم

دويدم تير خوردم تير خوردم  دويدم

بزنيد بزنيد بزنيد مرا

كفش هاي لژدار قديمي ام مال برادر كوچكم.

 

برادر مسلمانم را راحت كردم ،بلند شد رويم را بوسيد.

ومن ويولونم را برداشتم ، ايستادم جلوي خانه

زدم ايستادم زدم ايستادم تلو تلو خوردم       و مي زدم...

همه اشكهايشان را پاك كردند – آيا امروز هالووين است؟

من به شكل قديمي چشم‌هايم زدم در زدم

در را باز كرد، آمد بغل كرد -  تسليت تسليت تسليت

و شكل عصبانيت هاي قديمي اش زد توي صورتم

همه مي گفتند من موهايش را پير كرده ام

كشيدم تمام موهاي سياهش را كشيدم

آنقدر كشيدم كه از او تنها موهاي سفيد ماند.

سازم را به او سپردم

روسري ام را سر كردم

وصيت كردم مرا كنار سلاحم به خاك بسپاريد.

و از پله ها بالا آمدم.

كسي ويولون مي زد.

 

مرخصی

و سرم با چيك چاك ساعت چكه چكه مي چكد روي نخاله هاي روزنامه ي ديروز خبر بدي نوشت.

سرطان دهانش را باز مي كند؛ مي بلعد؛ نخورده قي مي كند؛ ملافه ها خيس چرك است.

هيچ كس تحويل نمي گيرد چشمان زردي را كه زمان تمام شد.

و پرستار از مرخصي برگشت.

 

 

.

 

قوطی کنسرو

توي رگ هاي شمال غربي خودم خنديدم.

دندان هايم بوي بدي مي داد.

ترانه ي " بزرگترين ستاره ي آسمان خسته خوابيده توي تخت زباله"  را

توي چرك صورت ماه فوت كردم.

برق ستاره توي چشم هايم درخشيد.

بعد به آسمان يكم خزيدم:

لاي قوطي كنسرو ها كه بوي خرده ستاره مي داد.

خزيدم؛ از لاي سفيدي لب هاي شما بيرون خزيدم.

و دست به ديوار چسباندم.

هوا خود را به ديوارها چسبانده بود وُ نفس چسبيدن تار مي كرد آنها را .

 

من سلام كردم به روي ماه شما كه بوي سرد خميردندان نعنايي

كه بوي سرد ستاره و كنسرو مي داد.

خنديدم.

به سفيدي لب هاي شما

خندیدن بوی بدی می داد.

 

 

 

رویای دم کرده ی یک اسب ماهی

صورتم قهوه اي مي شود؛
پيشاني ام پر از كرك هاي سفيد و نرم
تو شلّاقم مي زني...
ماهي هاي قهوه اي پوستم شقّه مي شوند
پيشاني شان فلس هاي سفيد سردي دارد.

توشلّاق را در هوا مي چرخاني

كرك نرم ماهي هاي روي شلّاقت، هوا را پر از اسب ماهي مي كند.

تو بارها را زمين مي گذاري.
تو خواب مي روي.
اسب ماهي هاي خواب آلود توي هوا كالسكه مي رانند.


دویدن

اين بوي دويدن توي خون من جا مانده

زير ورو مي شود حالِ

من مثل اسب هاي رم كرده

نفسم به شماره افتاده

من روي هر لحظه دويدن را

روي هر لحظه

دويدن را

بلند مي شوم

و بلند نفس

مي زنم

برخورد تيزِ

زمين گرم تر از هميشه به رويم مي افتد.

و چشم هايم نفس نفس

محوي شكل هاي روي صورتم آرام تر از هميشه

هميشه لبخند مي زند

واين

مي كشم هنوز خودم را گرم