هسته
مشت پسر هنوز باز بود.
- بابا بازَم از اينا هست؟
نگاه مرد ساكن بود روي قسمتي از قالي كه چند لحظه ي قبل ، هسته روي آن تف شده بود.قطره های ریز عرق روی پیشانی و پشت لبهای گوشتی اش جمع شده بودند. با پشت دستها خیسی غبغبش را گرفت و به شلوار راه راه آبی و سفیدش مالید. به پسر نگاه کرد که گوجه سبزها را با دهان باز می جوید و گوشه هاي چشمش از ترشی آن چروك می خورد. پسر دست به طرف عرق گير آبي مرد برد. بند عينك را كه روي آن آويزان بود، چند بار تكان داد. مرد سر بلند كرد. پسر سمت راست گونه اش را كه باد كرده بود،به او نشان داد.
- بابا!... با تواَم بازَم از اينا داريم؟
مرد با انگشت اشاره ي يك دستش داشت به هدفون ضربه مي زد و با انگشت اشاره ي دست ديگرش ، سعي مي كرد پزيه اي را كه كنار ناخن انگشت شستش روييده بود؛ از جا بكند. خم شده بود و داشت با پیچ گوشتی پیچ های چهار جانب یک رادیو ضبط کوچک سونی را باز می کرد. به هسته اي كه داشت در جاي خالي دندان جلويي پسر تكان مي خورد، نگاه كرد. پسر دوباره مرد را تكان داد. بعد جلویش ایستاد، هسته را به جای خالی دندانهایش داد و نیشش را طوری باز کرد که مرد بتواند آن را ببیند.
مرد به موهای کوتاه و سیخ پسر دست کشید.گفت:" آفرین بندازش بره. "
پسر هنوز مرد را تكان مي داد. مرد گوشي را از گوشهايش بيرون كشيد. :" چي كار كنم بنداز بره."
هسته ازدهان پسر روي قالي تف شد.
مرد انگشت شستش را از توي دهانش گذاشت و ابروهايش در هم رفت. جای پزیه داشت خون می آمد.با دست ديگرش دوباره هدفون را توي گوشش گذاشت. پيچ صداي راديو را كه روي ميز باز شده بود، چرخاند و گوش تیز کرد. صدایی نیامد. پسر پيچ گوشتي را از روي ميز برداشت و روي آهنرباي بلندگو گذاشت. مرد هدفون را روي ميز پرت كرد. نفس نفس مي زد. عينك را آرام و با دقت روی میز گذاشت. چشمش را تنگ كرد و به نقطه هاي محوي كه روي قالي افتاده بود، نگاه كرد. بلند شد. سرش پايين بود و همينطور كه دست هایش را پشت سرش قلّاب کرده بود، داشت به طرف بالكن مي رفت. روی سینه ی عرق گیر و پشت آن بیندو کتف و اطراف ستون فقراتش خیس عرق بود. به نقطه ي محوي كه روي شلوار راه راهش بود، نگاه كرد. پايش را بالا آورد و شلوار را تكاند. هسته ی گوجه سبز از روی شلوارش جدا شد و به زمین افتاد.
پسر عينك را از روي ميز برداشت. لباس نخی آبي اش را بالا زد، كش كمر شلوارش را که از پارچه ی شلوار راه راه پدرش دوخته شده بود، جلو كشيد و عينك را بين آن و زير پيرهن سفيدش جا داد. بعد با قدم هاي شمرده به طرف آشپزخانه به راه افتاد.
مرد جلوي در نيمه باز بالكن دست به كمر ايستاده بود.خم شده بود و داشت به دختر محوي كه پايين پنجره روی مچ دست چپش به ساعت خيره شده بود، نگاه مي كرد. ناگهان چرخید و به عقربه هاي ساعت محو روي ديوار روبرويش نگاه كرد. به پشت ميز برگشت. هدفون را دوباره در گوش گذاشت. كمي بعد لبخند زد؛ دست از روي گوشي برداشت و روي صندلي نشست. توی هدفون صدای مردی با لحنی سرد و رسمی می گفت:"اینجا تهران است. صدای جمهوری اسلامی ایران"
□□□
پسر در يخچال را باز كرد. پشت رديف كنسرو ها چند گوجه سبز پيدا كرد. چند تايشان را هم از پشت پاكت سوپ آماده بيرون كشيد. پسر در يخچال را بست. همه جا تاريك شد.
□□□
دختر پشت دستش را تند روی آستین مانتویش کشید و به جای خیس هسته نگاه کرد.گفت:"گند!" از داشبورد ماشين سوهان را در آورد . دوباره به آستين مانتوي قهوه اي اش نگاه كرد. گفت:" به هر حال كارت خيلي مسخره بود" پسر رويش را سمت دختر بر گرداند و گفت:" باور كن نمي خواستم اونقد منتظرت بذارم .يه اتّفاقايي افتاد. دارم فک می کنم که چه جوری تعریفشون کنم." چشم هاي دختر روي جمعيّت روبروی ماشین وقلّاب جرثقيل بالاي سر آنها ثابت ماند. گفت:" اونجا چه خبره ؟"
مرد كنار پسر روي كاناپه نشست. يك پايش را روي پاي ديگرش انداخت . چشمهايش را تنگ وبه صفحه ي تلوزيون نگاه كرد.
پسر گفت:"بابا ... ناهار چي داريم؟ " و گوجه سبز را توي دهانش گذاشت. مرد گفت:" نمي دونم . اونو به مامانت بگو." كش وقوسي به خودش داد، چشم هايش را ماليد ؛ سرش را به كاناپه تكيه داد وچشم هايش را بست. پسر هسته را روي صورت دختر تف كرد و گفت:"اين كارت خيلي مسخره است بابا." چشم هاي مرد باز شد . به جاي خيس هسته روي تلوزيون و بعد به هسته نگاه كرد. گفت:"چي داري مي گي بچّه ؟"
پسر گفت:" تو بايد الان مي گفتي كه باور كن نمي خواستم اونقد منتظرت بذارم ."
مرد خميازه كشيد . گفت:" مثلاً كه چي؟"
پسر گفت:" من...نا...هار مي ...خوام" و گوجه سبز ديگري را توي دهانش گذاشت. مرد از روي كاناپه بلند شد ورفت نشست پشت ميزي كه راديو روي آن باز شده بود. همينطور كه گوشي آن را توي گوشش مي گذاشت، گفت:" مامانت الان مياد . اونوقت اين حرفاي تو رو بهش مي گم . " پسر گفت:" بگو. حتماً به اون لب فيجينگي چاق بگو. اون که فقط بلده تو بیمارستان پسمونده ی غذای مریضا رو بخوره!" بعد بلند شد . گوجه را يك طرف دهانش برد . خم شد و چند بار داد زد: " بگو... بگو..." بعد كف زمين نشست.
مرد دوباره روی رادیو خم شد. پيچ موج را چرخاند صدای نرم زنی که داشت درباره ی افزایش آمار بیکاری بحث می کرد، لابلای امواج رادیو گم شد. بعد تبدیل شد به صدای مردی که اعلام می کرد بزرگراه همت یک روز پر ترافیک را دارد پشت سر می گذارد. بعد با فش فشی به هواشناسی متصل شد که خروج کودکان زیر 15 سال را بدون ماسک خطرناک اعلام می کرد. مرد که با احتیاط داشت پیچ موج رادیو را می چرخاند، روی موجی دست از کار کشید و لحظه ای گوش به صدای آرام زن داد: "9 صبح امروز قاتل قاضی در مقابل مجتمع قضایی ارشاد، با بالا رفتن اهرم جرثقیل به دار مجازات آویخته... "
مرد هدفون را روی میز انداخت چشم هایش را مالید و چند لحظه بی وقفه پسرش را نگاه کرد که داشت با دهان باز گوجه سبز می جوید و تلوزیون نگاه می کرد. بعد خمیازه کشید و با صدایی که در اثر خمیازه کش آمد و ناموزون شد، گفت :" ببین تو یخچال چیزی واسه خوردن پیدا می کنی؟"
پسر پشت رول به دست هاي ظريف زن كه استكان را نگه داشته بود، نگاه كرد. دستش را روي فرمان سر داد و چند لحظه به ردّ عرق روي آن نگاه كرد.
دختر استکان را از داشبورد برداشت و به جای رژ لب آلبالویی که رویش بود، نگاه کرد.
پسر بلند شد و هسته را به سمت تلوزيون پرتاب كرد. هسته از كنار تلوزيون رد شد.
دختر استكان را توي داشبورد پرت كرد. و به پسر خيره شد.
پسر به طرف آشپزخانه رفت. صدايش آمد كه داد مي زد:" مسخره ي عوضي " و صداي كوبيده شدن در يخچال آمد.
دختر كف دستش را محكم به صورت پسر کوبید
پسر يك قاشق سوپ را از بالا توي دهانش ريخت. و بدون جويدن آن قورتش داد. روي مبل پاهايش را تكان تكان مي داد. با هر تکانش صدای قژقژی از مبل های کرم بلند می شد. كاسه ي سوپ را گذاشت روي ميز . از توي جيب شلوار راه راه آبی و سفیدش چند گوجه سبز را بيرون آورد و يكي از آن ها را توي دهان گذاشت.
آدامس دختر روي زمين تف شد و پاشنه ي كفشش روي آن رفت. پسر پیاده شد. در پراید مشکی را بست و كنار دختر ايستاد. دست توي شلوار جين آبي اش كرد. گفت:" سر اون قضيه لازم نيس زياد خودتو ناراحت كني." دختر به بالا نگاه كرد وروسري گلدار زرد و سفيدش را روي سر محكم كرد. گفت:"اونجا رو..." مردم به جرثقيل نگاه مي كردند. و چشم هايشان با قلّاب تكان تكان مي خورد.
هسته از آسمان سقوط كرد روي صورت دختر كه ايستاده بود و همچنان بالا را نگاه مي كرد. پسر قهقهه زد. به ساعت بالاي تلوزيون نگاه كرد و گفت: "ديدي بابا؟ دُرُس خورد وسط صورتش. حالا بگو ناهار چي داريم." مرد که سرش را روی شانه ی راست گذاشته بود و آرام خرّ و پف می کرد، از خواب پرید و چند بار آب دهانش را مزه مزه کرد. به گل های زرد وسفید كاسه ي سوپ نيمه خالي روي ميز نگاه كرد. طوری که انگار بخواهد چیزی را ورای آن ببیند.بینی اش را خارید. جویده جویده گفت: "چند کیلو بکشم؟ گوشت گاو باشه یا برّه؟"پسر دومين هسته را روي صورت دختر تف كرد. و دکمه ی کنترل صدا را فشار داد. صدا رفته رفته بالا رفت تا آنجا که علامت سبز روی آن در قسمت بالای تلوزیون به انتها رسید و بی حرکت ماند. مرد از خواب پرید. تلو تلو خوران به طرف پسر آمد. مشت او را باز كرد و کنترل را از دستش بيرون كشيد. پسر جيب هايش راگشت و بعد از چند لحظه گوجهاي را كه نصفش قرمز بود، بين دو انگشتش گرفت. لبخند زد و به كفش هاي مردي كه از طناب متّصل به قلّاب جرثقيل آويزان بود و داشت توي هوا تكان تكان مي خورد، نگاه كرد. به مردمی که پشت میله هایی افقی که برای مشخص کردن حدود ایستادن مردم کشیده شده بودند، که بعضی ایستاده دست به سینه و بعضی نشسته دست زیر چانه گذاشته بودند، که بی حرکت به بالای سرشان خیره شده بودند ، نگاه کرد. هنوز پای قربانی در هوا تکان تکان می خورد. دمپایی قهوه ای روبازش کم مانده بود از پایش روی زمین بیفتد.
مرد كنترل را برداشت . داشت چشم هايش را مي ماليد. تلوزيون را خاموش كرد. داد زد: "پس اين عينكو كجا گذاشتمش؟" چشم هايش را تنگ كرد. روي تلوزيون را نگاه كرد. بعد از روي ميز راديو را كنار زد. سرش را برگرداند و سمت مقابل تلوزيون را نگاه كرد. يك روزنامه ي تا خورده روي كاناپه افتاده بود. چشمش را دوباره ماليد. خودش را روي كاناپه انداخت. پسر در چهار چوب در آشپزخانه ايستاد و سرش را كه بيش از اندازه بالا گرفته بود، به اطراف گرداند ؛ به مرد كه روي كاناپه چشم هايش بسته بود، نگاه كرد. به شکم بزرگش که آرام و مرتب بالا و پایین می رفت. دستش را زیر عینک برد و چشمش را مالید. عينك نصف صورتش را گرفته بود و چشم هايش ريز شده بودند. پاورچين به طرف بالكن رفت. دو دستي از نرده هاي آن چسبيد. سرش را خم كرد و لبخند زد.
دختري كه پايين پنجره به ساعتش نگاه مي كرد، همينطور كه داشت پاشنه ي كفشش را زمين مي كشيد، رديف ماشين ها را تماشا ميكرد و آدامس ميجويد. پسر داد زد: "اي دختره..." دختر بالای سرش را نگاه كرد. هسته توي آسمان معلّق شد و روي آستين مانتوي قهوه اي اش افتاد. دستش را تكان داد. _گند...
پسر عينك را از نوك دماغش بالا هل داد.