· یادداشتی درباره ی داستان
داستان با زاويه ديد " اول شخص" شخصيت اصلي آغاز شده است.نويسنده به اين علت كه طرح داستان پيچيده است و راوي نمي تواند همزمان در دو مكان باشد، از دو زاويه ديد اول شخص و سوم شخص استفاده و با اين حساب داستان را به دو بخش تقسيم كرده است. زاويه ديد غالب اثر اول شخص است . چرا كه در نهايت در پايان داستان باز به اين نظرگاه رجوع مي شود. با بهره جستن از زاويه ديد اول شخص در دو بند آغاز داستان " حال " داستان تشريح مي شود. و بعد با فلاش بكي انگيزه ي راوي از نوشتن آشكار مي شود. راوي مي خواهد نامه اي به همسر ازمه بنويسد.و قصد او بيشتر"تهذيب و آموزش" است. اين فلاش بك هيچ گاه به حال داستان برنمي گردد. قسمت دوم يا قسمت نكبت بار داستان نسبت به قسمت اول آينده است اما نسبت به حال داستان هنوز گذشته است. گويي كه جريان فكري راوي هنوز به زمان حال برنگشته و در گذشته متوقف شده است. راوي نويسنده است و در عين حال در دون انگليس زير نظر سازمان ضد جاسوسي آن جا، يك دوره ي آموزش حمله را گذرانده است.به همين علت طبق عاداتي كه هديه ي جنگ است نوعي وسواس در فاش كردن نام خود در قسمت دوم داستان دارد. داستان "تقديم به ازمه با عشق و نكبت" يك داستان تدويني است. دو تكه ی مذکور داستان، هر يك داستاني جداگانه است كه با مونتاژی فوق العاده، در كنار هم قرار می گیرند و معنا را شكل مي دهند. همراه با نوعي شك درباره ي راوي كه آيا او واقعن قواي ذهني اش از دست رفته ؟ در واقع نوعي شك در قبول اطلاعات ابتداي داستان و انتهاي آن .
داستان خود داستاني درون داستان ديگر است. چرا كه نويسندهي اصلي داستان(سلينجر)دارد از نويسندهاي مي نويسد كه خود در قسمت دوم داستان دست به خلق اثر ميزند. اين مي تواند دليلي باشد براي اين كه فلاش بك به حال داستان برنگردد. راوي در قسمت اول شرح حال خود را مي نويسد. ولي در قسمت دوم ديگر از شرح حال خارج و وارد داستاني نكبت بار مي شود. درصدد عمل به قولي براي نوشتن داستاني نكبت بار براي ازمه است. راوي كه خود نويسنده است حالا كه كارت دعوتي از "ازمه " براي شركت در جشن ازدواجش دريافت كرده داستاني نيمه واقعي – نيمه داستاني خلق ميكند. او قصد دارد درباره ي عروس بنويسد و به آنها بفرستد.
اما سلينجر در ديالوگ نويسي استادي بي بديل است. قسمت عظيمي از شخصيت دوم داستان "ازمه" با قرارگرفتن او در شرايط و تركيب ديالوگ با روايت شكل مي گيرد. در اين بين هيچ يك از شخصيت ها دچار سخنراني نمي شوند. گفتگو به موجزترين شكل برگزار مي شود. اما تأثيري اساسي در داستان می گذارد. گفتگو در قسمتي از داستان جايي كه ازمه در صحنه است براي شناساندن شخصيت و همينطور شكل دادن قسمت مهم داستان به كار گرفته مي شود. و در قسمت دوم جايي كه شخص ناشناس با "سرجوخه ز" حرف مي زند براي شناساندن شرايط نويسنده اطلاعاتي را در داستان مي كارد. كه با كمك فلاش بك سبب فهميدن مكان و زمان مي شود.
مايهي اصلي داستان را دعاي "ازمه" در هنگام خداحافظي با راوي تشكيل مي دهد: " اميدوارم از جنگ كه برمي گردين قواي ذهني تون همه سالم مونده باشه." در واقع مانور داستان نيز روي اين موضوع است. و اينكه همه چيز زير ارابه ي جنگ خرد مي شود. قواي ذهني و ساعتي كه ازمه در نامه اش می نویسد : "بينهايت ضد ضربه است".
شخصيت ها ي داستان همه از جنگ تأثير گرفته اند: "ازمه" كه مدام از رفتار خشن سرباز هاي آمريكايي حرف مي زند. همه ي امريكايي ها به چشمش يكسان ميآيند و در صدد مقايسه ي آنها با یکدیگر بر مي آيد و حتي برايش تعجب آور است كه چرا رفتار راوي با بقيه فرق مي كند. "چالز" كه نماد معصوميت كودكانه است. او نيز از اين فراروايت بزرگ تأثير رفتاري مي پذيرد و خود راوي كه قواي ذهني اش هدف قرار مي گيرد.
در قسمت اول داستان "ازمه" از راوي مي خواهد كه برايش داستاني پر از نكبت بنويسد. اين نكبت در روند داستان نه تنها ازمه را كه پدرش را در جنگ از دست داده بلكه همگان را دربرمي گيرد. حتي دختري كه در حذب نازي مقامي پايين دارد.