تشنج
به تو گفتم آسمان من!
مشكلات عجيب خلق مي شود
يك هو تو را مي اندازد توي خلسه اي كه به توگفته بودم
قبلاً آدم ها فرق مي كردند
شكل هاي حلزوني ذهنشان
لبخند عميق دندان نيششان
مرگ هاي متوالي در خود داشت،
مرگ هاي متوالي
كه بوي عطر مي داد
خاصه به شكل تشنّج يك مار پيچ از گلوي تو
از دهان تو
بر روي پله هاي متواليِ پيچ در پيچِ الموت كه مال سال هاي متوالي گذشته بوده
جايي كه اسب ها سم مي كوبيدند
به درّه ي گلو گاه تشنّج مارپيچ هايي
كه از دهان تو؟ يا من؟ بيرون مي آمد؟