زوزی
در كه باز شد؛زوزي توي حال كه دويد؛ مرد چشم هايش را باز كرد؛ و آب روي كاشي هاي كف حال را ديد. زوزي سرش را بالا كه گرفت؛ مرد خميازه اي كشيد. بلند شد ؛ روي كاناپه نشست؛ و دست به ته ريشش كشيد.
***
زوزي پاي ظرفشويي ايستاد. مرد آب را قطع كرده بود؛ وداشت با آچار فرانسه, شير آب ظرفشويي را از جا در مي آورد. آچار فرانسه توي ظرفشويي كه افتاد؛زوزي از جا پريد و دويد توي حال روي صندلي جلوي تلويزيون نشست. مرد از آشپزخانه زوزي را نگاه كرد؛ از روي اُپن كنترل را برداشت. و دكمهاي را روي آن را فشار داد.بعد طرف دستشويي رفت.
زوزي جلوي در نيمه باز دستشويي ايستاده بود. نصف كاشي هاي روي ديوار را, نصف صورت مرد را كه خيره به آينه بود،ميديد. مرد داشت چيزي را روي ته ريشش بالا وُ پايين ميكشيد. صدايCDكه بلند شد؛ دختر مو فرفري سرش را كه تكان تكان داد؛ مرد صورتش را بريد. زوزي طرف تلويزيون دويد و جلوي صندليِ روبروي آن, شلپ شلپ پريد. بعد دوباره جلوي در نيمه باز دستشويي برگشت. از لاي در نيمه باز دستشويي, دست مرد داشت عصباني شير آب را باز مي كرد. زوزي زل زده بود به قرمزي روي صورت مرد كه از زير انگشتش بيرون زده بود. در دستشويي تا آخر باز شد و مرد طرف ظرفشويي آمد. زوزي پشت سر او , به طرف آشپزخانه دويد. كنار جعبه ابزار ايستاد. يك قطره ي قرمز از روي صورت مرد زمين چكيد. زوزي خم شد؛ و آن را بو كشيد. مرد دستش را پشت ماشين لباسشويي برد و شير آب را باز كرد.آب از جاي واشرِ باز شدهي ظرفشويي, بيرون پاشيد. زوزي خيس كه شد؛ چند قدم عقب كه پريد؛ مرد شير آب را با عجله بست. صداي شرشر قطع شد؛ و تنها صداي آهنگ باقي ماند؛ كه زوزي با آن بالا و پايين مي پريد.
***
مرد سرش را روي دسته ي كاناپه گذاشت . هنوز دستش روي زخم صورتش بود . داشت در آينهي كوچكي جاي بريدگي را نگاه ميكرد. زوزي جلوي تلويزيون داشت پارس ميكرد. آب تا زانو, روي موهاي پشمالويش بالا رفته بود. صداي كوبيده شدن مشت به ديوار آمد. مرد خنديد؛و آينه را طرف ميز جلوي كاناپه پرت كرد. آينه زمين افتاد و شكست. زوزي دويد؛ تكه هاي آينه را بو كرد. صداي زنگ تلفن بلند شد.مرد گوشي راكه برمي داشت ؛ كنترل خيس را از روي زمين بلند كرد؛ و انگشتش را روي دكمه ي تنظيم صدا فشار داد. زوزي از جلوي آينه دور شد و روي صندلي جلوي تلويزيون دراز كشيد. مرد, روي گوشي خم شد. دستش را توي موهايش فرو برد. گفت:"مشكلي نيست... چشم!... عرض كردم چشم!"
بعد گوشي را قطع كرد. روي كاناپه نشست. به زوزي نگاه كرد. زوزي به مرد خيره شد؛ و سرش را روي دست هاي پشمالويش گذاشت. مرد انگشتش را دوباره روي دكمهي تنظيم صدا فشار داد. زوزي از روي صندلي پايين پريد.جلوي كاناپه پارس كرد؛ و دم تكان داد. صداي كوبيده شدن مشت به ديوار, باز بلند شد. گوشي زنگ زد. مرد به شماره اي كه روي گوشي افتاده بود نگاه كرد. خنديد. دكمهي تنظيم صدا و بعد دكمهي گوشي را فشار داد. گفت :" مي دونستم يه روز باز ياد من مي افتي رفيق. >
بعد از یک دقیقه گفت:" زنگ زده بودی همینو بگی؟ " بعد گوشی را به دست دیگرش داد بعد آن را بین سر و شانه اش سفت نگه داشت.نيش خند زد. گوشي را بدون اینکه قطع کند ، روي ميز گذاشت وچشم هايش رابست. زوزي پاي تلفن آمد و به صدايي كه هنوز داشت حرف مي زد گوش كرد. مرد دوباره دكمه ي تنظيم صدا را روی کنترل فشار داد. دستش که از لبهي كاناپه آويزان بود و تكان مي خورد، كنترل را سفت چسبيده بود. زوزي پاي تلويزيون آمد. باز شلپ شلپ مي پريد.
***
در كه باز شد؛ تلويزيون داشت برفك مي زد. مرد کف دستش را محکم به پیشانی اش فشار می داد. با شلواري كه تا زانو خيس آب بود، طرف آشپزخانه رفت. زوزي روي كاناپهي كنار آچار فرانسه خوابش برده بود.